خون بهای سنگینی از نوشتن!
۷۸۶
واژه ها گاهي مرگ خود نويسنده را رغم ميزنند !
وقتي همه چيز را از درون پاك ميكند ديگر هيچ دليلي براي بودن نيست همه چيز بوي كاغذ گرفته بوي قلم بوي خون كه دوات جوهر گونه زندگي جاري است از قلم كه در آن خون جاري است نه جوهر كه گاهي جوهر سرخ رنگي است خون! احساس عجيبي از بودن در نبودن خلاصه گشته تلخي شيرين را ميتوان در تجمع بزرگي از انسانها براي تسلي دل بازماندگان به دست آورد اما چه كسي آگاه بود كه مرگ چگونه زندگي بخشيد انسان دست و پا گير انتهاي خانه ها را! گاهي بايد مرد گاهي زنده نباشي خوشتر است اين مقدمه تلخي بود بر آنچه در هفته قبل به چشم به گوش و به گوشت و پوست و استخوان آن را چشيده ام و ديده ام كسي آگاه نيست از رفتن اما همه ميروند ! چند صباحي است بسيار عميق در مرگ تحسن كرده ام گاهي احساس ميكنم كه رفتنم جاري است گاهي رفته ام اما باز گرداندنم براي رفتن و موقع رسيدنش! بوي تعفن انسان دارد مرا ميكشد دارد به گند ميكشد زندگي گذشته گان را كه ......
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
شکر حق به گوشه ای از ......رسیده ام
گاهی میرود اما در زندگی..
دعا لازم است