خون بهای سنگینی از نوشتن!

۷۸۶

واژه ها گاهي مرگ خود نويسنده را رغم ميزنند !

وقتي همه چيز را از درون پاك ميكند ديگر هيچ دليلي براي بودن نيست همه چيز بوي كاغذ گرفته بوي قلم بوي خون كه دوات جوهر گونه زندگي جاري است از قلم كه در آن خون جاري است نه جوهر كه گاهي جوهر سرخ رنگي است خون!  احساس عجيبي از بودن در نبودن خلاصه گشته تلخي شيرين را ميتوان در تجمع بزرگي از انسانها براي تسلي دل بازماندگان به دست آورد اما چه كسي آگاه بود كه مرگ چگونه زندگي بخشيد انسان دست و پا گير انتهاي خانه ها را! گاهي بايد مرد گاهي زنده نباشي خوشتر است اين مقدمه تلخي بود بر آنچه در هفته قبل به چشم به گوش و به گوشت و پوست و استخوان آن را چشيده ام و ديده ام كسي آگاه نيست از رفتن اما همه ميروند ! چند صباحي است بسيار عميق در مرگ تحسن كرده ام گاهي احساس ميكنم كه رفتنم جاري است گاهي رفته ام اما باز گرداندنم براي رفتن و موقع رسيدنش!  بوي تعفن انسان دارد مرا ميكشد دارد به گند ميكشد زندگي گذشته گان را كه ......

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

شکر حق به گوشه ای از ......رسیده ام

گاهی میرود اما در  زندگی..

دعا لازم است

 

ابهامی در زندگی این روزها

۷۸۶

و اين يك نشان ديگر است از شروع از ابتدا كه محتوايش تهي شدن بود از خود و اين روزها در جان ديگري حضور داشتن!

طريق پر محتواي زندگي به شيوه نديدن خود يك راه بزرگ است و پيچيده كه در آن هرچقدر كه ميروي رسيدن غير ممكن نيست اما محال است! من سالهاست دارم ميدوم اين مسير را تا شايد به آن برسم اما زمان من دير آغاز شد! يادش به خير قديم ها ميگفتند فلاني خيلي زود بزرگ شد و حالا من ميگويم كاش هرگز بزرگ نشده بودم كاش براي هميشه تنها دغدغه من نداشتن دوچرخه اي بود كه با وعده قبولي در امتحانات خرداد به من داده نميشد!  پدر هر بار با وعده قبولي در امتحانت زير قولش ميزد و من بيشتر از گذشته با او فاصله ميگرفتم ! كاش من كوچك بودم تا به واسطه ديدن از خود بيخود نميشدم كاش دغدغه هايم همان بود كه شنيديد! گاهي نميدانم چه موقع رسيد كه من بيدار شدم از خواب تنهائي از تنها ماندن در كنار خودم كه نه ميدانست چرا و نتوانست كه چرا را نظام ببخشد ! من از بيداد مينويسم كه بر جان من الي آخر در جانهاي ديگر رفته كدام جرم نكرده كدام عدالت نهفته كه من ......

 

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

 پ.ن:

دلم برایش میتپد

آرامش واقعی در او بود

مرگ آغازش کرد

دعا لازم است او را

 

وقتی داشت میرفت. کنارش بودم....

۷۸۶

احساس ميكردم بوي رفتن ميدهد اما ميترسيدم از فكر به رفتنش به پرواز به ملكوت به اوج نقطه زندگي جائي كه فرآيند زنده بود به پايان ميرسد!

دعا را لازم ميدانم كه دعا هيچ ارتباطي با مذهبي بودن ندارد دعا رابطه اي آگاهانه است با هاتف كه تو را به وصل به نقطه مثبت تمام نيروها متصل ميكند دعا راه بزرگي انديشه هاست راه نجات انسان كه گاهي مرگ نجات بزرگ است! شبهاي متوالي از هاتف خواست اقتدار را در اعتدال و عروج را در بزرگي افكارش قرار دهد رفتن اجتناب ناپذير است ماندن گاهي جرم است! روزها و شبهاي متوالي با هم در دالان مرگ در انتهاي شرقي ترين نقطه شهرم ميرفتيم و مي آمديم و نديدم و نشنيدم لحظه اي از ترس ترسيده باشد! باور نداشت ميرود باور نداشتم ميرود همه براي روزهاي زيبايش براي اوج بزرگي براي ابتكارها در اعمالش براي ترك دنيا گفتنش اشك اشك و اشك امانم نميدهد! ميدانم جايگاهش آن بالا بالاهاست ميدانم آنجا كه هست از اينجا بهتر است! كاسه شير را كه صبح قبل از آن شب در دستانم بود ! كاسه سوپ ظهر قبل از آن شب! كاسه شورباي قبل از آن شب ! همه را سر كشيد تا با آسوده كردن ما برود .گاهي دلم كه تنگ ميشود اشك ميريزم اشك ميريزم و آنقدر در تماشاي تصوير بي روحش مي نشينم تا باور كنم كه رفته است ميدانم كه رفته باور ندارم رفتنش را! كه دلم براي نوازش هاي بزرگوارانه اش براي قدرت در كنار او گرماي او بزرگي نامش و ......

بهترين ها سكوت است براي ......

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

حس من بود نه چیز دیگر...

احساس دل تنگی گاهی به سراغ همه می آید پس ترحم لازم نیست!

سکوت کن

دعا لازم است

عید

۷۸۶

عید مبعث خاتم   پیامبران بر عموم بازدید کنندگان مبارک باد

بی شک  مبعث عید بندگی خداوند است...

پ.ن:

عید امسال بی دوست سپری میشود

چریدن  یا دریدن......درد بزرگی است!

786
دوست نميداني به چه اندازه براي بودنت دلم گرفته كاش بودي كاش قدرتم پس از تو به پايان نميرفت من ايستاده ام تنها و سرگردان، براي فهماندن و فهميدن خيلي دير شده هيچ كس دلش به حال هيچ كس نسوخت و من نميدانم در كدام دالان كدام نقطه تاريك بايد به انتهاي اينچنين تن دهم كه هر كس براي خودش حكومتي راه انداخته و دارد ميچرد كه گاهي چريدن نيست دارد ميدرد پرده تلخ عصمت را كه فقط حضور دوست تسلي دل من بود او قدرت داشت و من از قدرت او بود كه بودم من اشك هايم روان نيست چرا كه ميدانم تنها نداشته ام پيش هاتف است پيش مهرباني كه با لطف هاي بيكرانش سالهاي سال تو و من را در كنار هم نشانده بود براي لحظه هائي كه شانه هايم از درد شانه هايت ميگرفت براي ساعتهائي كه با هم بوديم و با هم سپري كرديم اين مواج طوفان زندگي تلخ را كه همه و همه هيچ و هيچ گاهي همه چيز رنگ حسرت تلخي است از گذشته كه نه آينده معلوم است نه گذشته من منتظر نبودم اما انتظار مقدس بود دلم همان را خواست كه هاتف ميخواست من دعا كردم بروي اما كاش دعا ميكردم بماني دلم از درد بودن با دردت و نبودن بي دردت و دردم گرفته اشكم جاري ميشود از تلخي احساس انسان كوته نظر كوته فكر بي بنيان كه از بد روزگار همان خوني در رگ هايش جريان دارد كه در رگ هاي من جاري است!
فقط دعاست و آرامش كه ميماند
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

یک نظر در خود نگر......

دلم گاهی تنگ میشود