گاهی جستجوست که میماند!

۷۸۶

بار ديگر پرواز بود نقطه اتصال با تفاوتي بي چون و چرا چون نبودن دوست دلتنگي هايمان پاياني جز آغازش ندارد!

صدا هاي زيادي از درون به گوش رسيد از فرياد هايش به پا خواستم بيرون را كه ديدم ياد بازي هاي كودكانه ياد ايامي كه تنها دلخوشي من خواندن سخت ترين كتاب ها بود براي فهميدن حقيقت و دانستن انسانيت واقعي تا بدانم چيستم و از چه چيزهائي لذت خواهم برد كه در پرتو ذات دوست بوده باشد .كتاب هاي خوانده شده همه و همه در خفا براي بيداري من بود كه از آن به خواب غفلتي دوباره ميرفتم يعني راهنمائي نبود كسي نگفت كه هدف از دانستن من بزرگ شدن من است نه استفاده نابجا از دانستن هاي خوانده شده ! گفتگو با خود ابراز احساست خود گونه خود مشغولي خود را لذت ديدن همه و همه آغاز انحطاط انسان بود كه در راه پله آن خانه به دنبال آن گشت يادش به خير كه قصد كشتن خود را داشت آن انسان! چه قدر از كشتن حقيقت طفره رفتيم چقدر از واقعيت انسانيت خود فرار كرديم چه قدر از لذت ها ذلت استخراج كرديم به دنبال خود بوديم ديگري را فنا كرديم. نوشتن خلاصم ميكند من با نوشتن است كه پيدا ميشوم اين هنوز بودن من است كه در بدترين شرايط بهترين ها را به ارمغان داشته! دردهايمان گاهي بزرگتر از انسانهاي مسئول است كه چه بسا كسي مسئول نيست جز خود  نه هيچ...

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

خسته ام از این افراط در فهمیدن!

دعا لازم است...

سکوت در بلندای این شب..

راه درازی تا صبح باقی است نگاه ها را باید...

 

ابرار چشمها یا فراموشی خود

786

ابرار چشمهاي منتظر نگاهي ديگر بر زندگي شايد مرگ شايد تفنني از بودن ديگر نبايد خفت!

خفتن بيداري متعفني است كه انسان براي گريختن از واقعيت به آن پناه برده چشمها بسته نيست باز هم نيست همگي دچار نوعي از بيهوشي مطلق شده ايم اينجا زمان در حركت مدام است به آينده و گذشته كسي را ياراي تغير آن نيست نخواهد هم بود! نگاه من سرشار از اشك ديده است و تكرار بيهوده افكار نادرستي كه از بودنهاي نبودن سرچشمه ميگيرد از پروازي با وراء خود به جائي كه شايد حيات دوباره مرگ من است از من كه بيداري حاصل نخوابيدن نبوده بيداري حاصل تعقل در خفتن يا به خواب بردن خويش است! چشمهايم بسته نميشود بيدار هستم از بيداري از فرار از قرار روزهايم از نبودن از بودن از تكرار مداوم يك چرخه نامطلوب از تولد و از تجرد ثانيه ها از فرداي بي امروز از واژه هاي بي مفهوم از كور بودن چشمهاي متعصب از ساعت شماته دار خانه خواهران وگاهي برادران از ترس دست نزدن به آن ساعت از لذت بيدار بودن براي شنيدن زنگ آن ساعت از گروهي كه حالا فقط نامي از آن به يادگار مانده از من از فراموش شدنم در جريان مطلق زندگي اينها افكار روزهاي تكراري من نيست من بر روي صندلي زمان نشسته ام از كوچه خاطراتم ميگذرم از آنچه بر روان من بر روحم و گاهي جسمم گذشته  گفتم  اين نوعي جديد است از رها شدن از خود از نگريختن است كه مانده ام.......

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

این روزها سخت میگرد ...

دعا لازم است

تسلیت

۷۸۶

ایام سوگواری سالار شهیدان تسلیت باد.....