ابرار چشمها یا فراموشی خود
786
ابرار چشمهاي منتظر نگاهي ديگر بر زندگي شايد مرگ شايد تفنني از بودن ديگر نبايد خفت!
خفتن بيداري متعفني است كه انسان براي گريختن از واقعيت به آن پناه برده چشمها بسته نيست باز هم نيست همگي دچار نوعي از بيهوشي مطلق شده ايم اينجا زمان در حركت مدام است به آينده و گذشته كسي را ياراي تغير آن نيست نخواهد هم بود! نگاه من سرشار از اشك ديده است و تكرار بيهوده افكار نادرستي كه از بودنهاي نبودن سرچشمه ميگيرد از پروازي با وراء خود به جائي كه شايد حيات دوباره مرگ من است از من كه بيداري حاصل نخوابيدن نبوده بيداري حاصل تعقل در خفتن يا به خواب بردن خويش است! چشمهايم بسته نميشود بيدار هستم از بيداري از فرار از قرار روزهايم از نبودن از بودن از تكرار مداوم يك چرخه نامطلوب از تولد و از تجرد ثانيه ها از فرداي بي امروز از واژه هاي بي مفهوم از كور بودن چشمهاي متعصب از ساعت شماته دار خانه خواهران وگاهي برادران از ترس دست نزدن به آن ساعت از لذت بيدار بودن براي شنيدن زنگ آن ساعت از گروهي كه حالا فقط نامي از آن به يادگار مانده از من از فراموش شدنم در جريان مطلق زندگي اينها افكار روزهاي تكراري من نيست من بر روي صندلي زمان نشسته ام از كوچه خاطراتم ميگذرم از آنچه بر روان من بر روحم و گاهي جسمم گذشته گفتم اين نوعي جديد است از رها شدن از خود از نگريختن است كه مانده ام.......
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
این روزها سخت میگرد ...
دعا لازم است