شب

۷۸۶

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود


با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

پ.ن:

شنیدنش و اشک یکی است....

چه تاریک است نبودن

روز عشق براي آن يك نفر مبارك باد

786

ميگن امروز روز عشق هستش نه!

امروز رو برا اون يك نفر تبريك ميگم هر چند كه .....





            در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد                                
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل وهوش مدار        
  کان تحمّل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند    
  موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم              
   شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما                
  حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند                       
 دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند                        
  ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان              
  تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد



********
صداي طبل بيهودگي را مي شنوم
كه با طپش قلب من مي آميزد
و در اين آميزش حسي هست
قديمي و آشنا
حس تنهايي و غربت و انتظار

حس تنهايي و غربت و انتظار
اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت
كه بر سقف زندگي ام مي وزد
چيزي به فرو رفتنم نمانده
چيزي به تمام شدنم نمانده
من در نهايت حوصله نشسته ام
تا تو به خود آيي و مرا طلب كني
جستجو كن مرا جستجو كن مرا
كه من در يك قدمي تو ايستاده ام
و گم نيستم

نگاه كن از وراي نيستي
تا نبض هستي
در كنار تو ايستاده ام
نگاه كن

تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد
ذرات تاريكي را شمردم
تمام شب
تمام شب
در انتظار طلوع خورشيد نشسته ام
تا به من بگويد
با عشق تو چه بايد كرد
و بهاي با تو بودن چيست
كه دل بريدن جواب حل اين معما نمي باشد
و از خود گذشتن اتفاق ديرينه اي است

تلاش بيهوده اي است تو را از خود داشتن
تلاش بيهوده

احساس کن

۷۸۶

نه کسی آید به برم    نه ز کس باشد خبرم    به خدا هر جا گذرم    تو جلوه گری.

سوی تو آورده دلم    به بلا خو کرده دلم    به غمت پرورده دلم    ای رشک پری.

به خدا دلخواه منی    به شب من ماه منی    ز چه رو جانکاه منی    صبرم ببری

تو مرو از محفل من    دل من شد قاتل من    تو مجو از این دل من    دیوانه تری

چون برق بلائی    در خرمن مائی    به بلا کشیم چوبیائی

از آفت جانم    دوری نتوانم    تو بگو تو بگو چه بلائی

نقش رخت نرود نفسی ازیادم

از چه بگوش دلت نرسد فریادم

چو برای تو زنده منم

به هوای تو زنده منم

تا کی عاشق زار بلا کش تو بسوزد از غم عشق و آتش تو

دردا دل به تو بستم و غافل از این که آتشین بود این عشق سرکش تو

خونم می ریزی    تو با رقیب من آمیزی    ز من چو بخت من بگریزی    زآه من نمی پرهیزی

ماه منی    تو آرزوی دلخواه منی    اگر چه عشق جانکاه منی     جدا ز من کجائی

گر نفسی    بدرد بیکرانم برسی     نمی دهی دل خود به کسی     اگر چه بی وفائی

(شاعرش را نمیشناسد)

احساس روزها

۷۸۶

به مژگان سیه كردی هزاران رخنه در دینم

بیا كز چشم بیمارت هزاران دردبرچینم

الا ای هم نشین دل كه یارانت برفت ازیاد

مرا روزی مباد آن دم كه بی یادتو بنشینم

جهان پیراست وبی بنیاد،ازاین فریاد كش فریاد

كه كرد افسون ونیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری،شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی وباقی،فدای شاهدوساقی

كه سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم

اگر بر جان من غیری گزینددوست،حاكم اوست

حرامم باد اگر من جان،به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل،كجایی ساقیا بر خیز

كه غوغا می كنددرسر،خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر، روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی كه دراین نامه ثبت افتاد

همانا بی غلط باشد كه حافظ داد تلقینم

 

یک جمله

۷۸۶

هراس بیهوده ای است تو را از خود داشتن!

ظلمات مطلق


۷۸۶

ظلمات ِ مطلق ِ نابینایی.

احساس ِ مرگ‌زای تنهایی.

«ــ چه ساعتی‌ست؟ (از ذهن‌ات می‌گذرد)
چه روزی
چه ماهی
از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاریخ ِ کدام سیاره؟»

تک‌سُرفه‌یی ناگاه
تنگ از کنار ِ تو.

آه، احساس ِ رهایی‌بخش ِ هم‌چراغی!

(احمد شاملو)

پ.ن:

شاید احساسم را این شعر بیان کرده!

دوستت داشته باشد ..حله!

 

به خاطر  مصطفي

۷۸۶

وقتی جای خنده غم میشینه روی لبام

تشنه ی نوازشم خسته از خستگی هام

وفتی که دستای من گرمی دستی میخواد

وقتی یه لحظه خوشی به سراغم نمیاد

تو میتونی غم هام رو خواب کنی

گونه های خیسم و پاک کنی

تو میتونی دلم رو شاد کنی

من رو از درد و غم آزاد کنی

با همیشه صادقت  تو همیشه صادقي

تو یی که مسبب غلظت دقایقی
به تن مرده ی من تو میتونی جون بدی

به رگهای خشک من قطره قطره خون بدی

وقت گريه ميتوني منو  خندونم كني

ميتوني با خوبيات من مديونم كني

تو ميتوني هستيمو بسپاري بدست باد

ميدوني دوست دارم تو رو من خيلي زياد
تو میتونی غم هام رو خواب کنی
گونه های خیسم و پاک کنی
تو میتونی دلم رو شاد کنی
من رو از درد و غم آزاد کنی
وقتی که شب میرسه آسمون سیاه میشه
غم و غصه تو دلم قدر یه دنیا میشه
وقتی که دستای تو خونمون در می زنه
دل من پشت دیوار از خوشی پرپر می زنه
تو میتونی غم هام رو خواب کنی
گونه های خیسم و پاک کنی
تو میتونی دلم رو شاد کنی
من رو از درد و غم آزاد کنی

:پ.ن

اين شعر هم تقديم به دوستم  مصطفي  كه اين روزها از دري مشترك رنج ميبريم!!!!

ذهن در دشواری چه میکند

۷۸۶

شبها که به یادت اشک میریختم کجا بودی.....

زندگي به سان سيگاري است كه هر چه به انتهايش نزديك ميشود بيشتر حال ميدهد  و باعث  لب سوزي ميشود اين ديگه فني بود خود سيگارياش ميدونن من چي گفتم!

من از آخر هم میدونستم که نبودنت مثل بودن میمونه و بودنت مثل نبودن پس همون بهتر که هم هستی و هم نیستی یعنی چی یعنی هستی اما نه فکر کنم که تو صبح قبل از اون اشک ها جات گذاشتم چرا باید هنوز برا خودم اشک بریزم تو که گفتی چه بد من نمیتونم کمکت کنم اما کمک که اینجوری نیست کمک راهی داره رسمی داره دل بچه مردم شکوندن که هنر نمیخواد یه کلمه بگی برو گمشو، من گم نمیشم چون راه خونمون رو بلدم نه عیبه عزیزم نباید از الفاظ رکیک استفاده کرد در مثل جای مناقشه نیست باید هر کس جا خودش باشه و هر کس درد خودش رو بکشه چون تنها چیزی که هیچکس نمیتونه درک کنه غم آدم هر چقدر هم که بخوای طرف درک کنی آخرش یه چیز میگه تا انتهای طرف آتيش میزني یعنی چی نباید گفت دوست داشتن را که بزرگترین غصه آدم ها دلسپردن است.اما دل سپرده را چه به حرف زدن در پیشگاه جانش وای مادرم میگه پسرم گل پسرم مثل دسته گل اما خدا وکیلی من مثل روز برام روشنه داره خالی میبنده میدونی چرا چون که اون هم من رو از ته دلش دوست نداره چون هر جا یه اشتباه کردم سریع زد تو سرم گفت خدا میدونه چقد اذیتم کردی شیرم حلالت نمیکنم یعنی مهر مادری کجا رفت مادر آدم آدم نخواد پس کی باید بخواد دختر مردم تو رو میخواد خوب نه معلومه که نه!یه روز بلاخره آدم پر میکشه میره پيش  خدا میگن اون  جا حق نشسته فردا جوابشو من نباید بدم خودت باید بدی چرا بچه مردم سر به هوا کردی دیونش کردی اذیت کن کردی مخل آسایش سوهان روح اعصاب خورد کن اینا کردی بعد گفنتی چه ساده است دل بریدن چون دل سپردن سخت است !کاش من دل نمیخواستم که بسپرم سپرده شد و بعدش هی برو هی بیا هی بالا هی پایین تا اینکه گفتن  بهتره که نگم چی گفتن چون دوست ندارم دوباره خودمو ناراحت کنم و دلگیر بشم از درک ناقصم درک ناقصش و درک ناقص آینده گان و گذشتگان و آنها که دستشان از این دنیا کوتاه است بهتره که بریم سر خاکشون ازشون تشکر کنیم که عمری که کردن هنوز داره پدر ما رو در میاره ازشون تشکر کنیم بابت دردسرهائی که بعد از وفات وقبل از ممات برای ما که اصلا ندیدمشون و ازشون بخوایم برامون دعا کن چون واقعا از دست ما کاری بر نمیاد جز دعا.گفتم دعا گفتی دعا دعا میکنم برات که از این حالت بیای بیرون کدوم حالت نمیدونستی آدم دعا هاش برا خودش اجابت نمیشه برا خودت دعا کن !!چون خودت باعث این حالت غمبار منی ها ها ها خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است یا نه نمیدانم کاش میدانستم که این خنده و آن گریه چه بود.در آخر از دعا برایت بگویم که قرار بود در جهت از بین بردن خواسته نفس انسانی کار ساز باشد کارسازی که خود  به واسطه دعاها و اشک های تلخ حقیر  داشت شکل میگرفت حالا تو قوی تری یا من که خاطر خواهی دختر مردم که عشق نیست برادر من هوسه نه  فکر کنم کسی نفهمید که من عاشق بودم کسی نفهمید که از نافرجامی اون رنج بردم زنده باد آزادی در اسارت آنها که آن را آنند و نه این

پ.ن:

بیتوته کوتاهی ا ست جهان در فاصله گناه و دوزخ 

خورشید همچون دشنامی بر می آید روز شرم ساری جبران ناپذیریست

آخ پیش از آن که در اشک غرقه شوم چیزی بگو

درخت جهل معصیت بار نیاکان است و نسیم وسوسه ای است نا به کار

مهتاب پائیزی کفری است که جهان را می آلاید

چیزی بگو قبل از آنکه در اشک غرقه شوم

احمد شاملو

.....

در گذر از گذار ناگزیر زنده بودن

مرگ مقدس ع ش ق

میگذرم

۷۸۶

 

می گذرم ، می گذرم

ز برای تو از جان می گذرم     ز دیار تو گریان می گذرم

اشك و آهم     زاد راهم

می روم دست دعا     بر آسمان دارم

دور از یاران ، افتان ، خیزان     می روم دام بلا ، به پای جان دارم

من و سوز عشق و خانه بدوشی     من وشام هجر و كنج خموشی

ره بی پایانی دارم من     سر بی سامانی دارم من

من از شهر تو چون نالان می گذرم     تنها سایه من باشد همفسرم

این عشق تو مرا بنگر تا كجا کشانده     دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

من از شهر تو چون نالان می گذرم     تنها سایه من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ، بنگر تا كجا كشانده     دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

دل سنگت كجا درد مرا می داند     غم و رنج مرا تنها خدا میداند

 

پ.ن:

گواه من در رفت آمدهای شبانه چراغی است که گاهی روشن است گاه خاموش!

ای کاش رها میشدیم از درد هجران...

اگر کاری نمیکنم برای احترام گذاشتن است و لا غیر

امیدم به .... 

سکوت بی انتها

۷۸۶

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را
کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم
به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را
به یاد یار دیرین کاروان گمکرده رامانم
که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را
سخن با من نمیگوئی الا ای همزبان دل
خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را
به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان
خدایا بر مگردان این بلای آسمانی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن
که از آب بقا جوئید عمر جاودانی را

(محمد حسین شهریار)

پ.ن:

روزهای غمگن

روزهای آغشته به سکوت و سکون

من همچنان در کوچه خاطر تو راه میروم.

هر شب در ساعتی معین از آن چه تو در آن محبوسی میگذرم

به چه امید نمیدانم! 

هجران

۷۸۶

مگر احساس گنجد در كلامي ؟ مگر الهام جوشد با سرودي ؟ مگر دريا نشيند در سبويي؟ مگر پندار گيرد تارو پودي؟ چه شوق است اين چه عشق است اين چه شعر است كه جان احساس كرد اما زبان گفت!!!؟ چه حال است اين كه در شعري توان خواند؟ چه درد است اين كه در بيتي توان گفت؟ اگر احساس ميگنجيد در شعر به جز خاكستر از دفتر نمي ماند وگرالهام مي جوشيد با حرف زبان از ناتواني در نمي ماند

تقدیم به آنان که جان مطلب را کرفته اند!

 پ.ن:

شايد اين از بد ايام است كه ما در هجران غم آلود گرفتاريم و شايد هم از نيكي روزگار كه بفهميم زنده ايم و احساسات داريم و حتي داريم درد ميكشيم چرا كه درد همواره ياد آور رشد آدمي است .

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست 



 

تراوش ذهنم

۷۸۶

من که از عشقت وفا می خواستم ...

 در دلت یک ذره جا می خواستم ...

 چون غریبم ساده و بی ادعا ...

 مثل تو یک آشنا می خوا ستم ...

 آمدی اما به وقت رفتنت ...

 ماندنت را از خدا می خواستم ...

من برای اشکهایم بعد تو ...

 قدر یک دریاچه جا می خواستم...

پ.ن:

 این روزها در گذر رفتن و نرفتنیم

سر در گم بازی های کودکانه و گرفتار دیدگاههای  مختلف

یکی میگه میخواد یکی میگه نمیخواد

یکی میگه ولش کن ..

خودت هم که نمیخوای

خودم که هنوز هم فقط انتظار یه نشانه یک نمیدانم

به خودم شک میکنم که چی کار کنم

من از اینهمه سیاست بازی در امری عاشقانه خسته ام

خسته ام که نمیتونم به صراحت بگم دوستت دارم بی هیچ بهانه بی آنکه بخواهم خودم را به تو تحمیل کنم بی آنکه ...

من گرفتار توام

چه مرا بخواهی چه نخواهی من گرفتارم

اهمیت آدما تو شرایطی هست که توش قرار دارن

از منطق آدمهای منطقی جز ....

کاش که این قوانین در دوست داشتن وجود نداشت

من تو را دوست دارم  دیگری تو را و دیگری دیگری

هنوز هم به خواسته خود و نخواستن تو احترام میگذارم چرا که من ...

باور داشتن هجران همیشگی

کاش که ....کاش

عجب روزگار نامرادی است

شاید اینهم.......

 

به یادت

۷۸۶

به يادت، داغ بر دل مينشانم
ز ديده خون به دامن ميفشانم
چو ني گر نالم از سوز جدائي
نيستان را به آتش ميكشانم...
به يادت، اي چراغ روشن من
ز داغ دل، بسوزد دامن من
ز بس در دل، گل يادت شكوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من
همه شب خواب ديدم خواب ديدار
دلي دارم دلي بي تاب ديدار

تو خورشيدي و من شبنم! چه سازم؟
نه تاب دوري و نه تاب ديدار
سري داريم و سوداي غم تو
پري داريم و پرواي غم تو
غمت از هر چه شادي دل گشاتر
دلي داريم و درياي غم تو...
دلي داريم و درياي غم تو...

پ.ن:

کاش که کاش

چه لذت تلخی دارد تنهائی و یاد تو

چه تلخ است نبودت

 

 

حرف

۷۸۶

ز فراق تازه گردد همه داغ کهنه دل

!!!!!

پ.ن:

اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند!

سکوت حکمفرماست

الهامات تازه

۷۸۶

به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی           بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی

همه شب ستاره ریزد ز دو چشم در کنارم    به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی

شب و روز در فراقت ز تو دور از که نالم        شده دل زغصه کوهی شده تن ز رنج کاهی

تو به اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه       که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی

دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم      که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی

پ.ن:

این روزها تلخترین دوران ما به شمار میرود

احساس رفیق نسبت به آن موضوع خاص و.....

کاش برای آنکه نمیتوانیم ایثار کنیم   قدم دیگری را در زندگی نگشائیم که هر کس از حضوری حضوری به هم میرسد و اگر حضورت منتهای انتها نیست حضورش را مسبب نباش که تلخی این روزهای داداش به واسطه حضوری گذرا از تو بوده که حالا دیگر کسی بر قصاوت قلبت نا آشنا نیست من مظلومیت را در داداش دیدم نه ظلمی که در حق تو رفته بود .

اشک گرم پدری که حالا دیگر مستاصل و وامانده از کاری که .....

امیدوارم به عمق اشتباهاتمان پی ببریم

گاهی از داشتن درد های خودمان در مقابل غصه های دیگران به خنده می آئیم گاهی... 

جدا

 ۷۸۶

تو جدایی از من

تو خود این خواسته ای

دوری از من آری... 

تو پر از خواسته ای

من پر از خواستنی

تو پر از قاصدکی

من پر از نامه ی عشق

تو کنار رودی

من میان جنگل

از تو تا من راهیست

راه دشوار تر است

تو ز من دل کندی

من به تو دل بستم

غربتم را دیدی؟

درد عشقم دیدی؟

چشم بی نور و امیدم دیدی؟

تو مرا پشت غباری دیدی

یک غبار از دنیا

تو کمی اشتباهی دیدی

شایدم

اصلا تو مرا دیده ای؟

هجران عارفانه

۷۸۶

(قطعه ای از شیخ بهائی)

 تا کی به تمناي وصال تو يگانه اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد که سرآيد غم هجران تو يا نه اي تيره غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

رفتم به در صومعه عابد و زاهد ديدم همه را پيش رخت راکع و ساجد

در ميکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف ديرم و گه ساکن مسجد

يعني که تو را مي‌طلبم خانه به خانه

روزي که برفتند حريفان پي هر کار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار

من يار طلب کردم و او جلوه‌گه يار حاجي به ره کعبه و من طالب ديدار

او خانه همي جويد و من صاحب خانه

هر در که زنم صاحب آن خانه تويي تو هر جا که روم پرتو کاشانه تويي تو

در ميکده و دير که جانانه تويي تو مقصود من از کعبه و بتخانه تويي تو

مقصود تويي، کعبه و بتخانه بهانه

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان ديد پروانه در آتش شد و اسرار عيان ديد

عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد

ديوانه منم، من که روم خانه به خانه

عاقل به قوانين خرد راه تو پويد ديوانه برون از همه آئين تو جويد

تا غنچهء بشکفتهء اين باغ که بويد هر کس به بهاني صفت حمد تو گويد

بلبل به غزل خواني و قُمري به ترانه

بيچاره بهايي که دلش زار غم توست هر چند که عاصي است ز خيل خدم توست

اميد وي از عاطفت دم به دم توست تقصير "خيالي" به اميد کرم توست

يعني که گنه را به از اين نيست بهانه

 

 

 

احساس روز

۷۸۶

من تو را دوست دارم.. دیگری تو را دوست دارد.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم..

· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

· hگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

دکتر علی شریعتی

پ.ن:

تنها نداشتن است که ارزش بخش داشتن میشود

حرف

۷۸۶

سوز وساز
میگریم و می خندم ، دیوانه چنین باید
میسوزم ومیسازم ، پروانه چنین باید
می كوبم ومی رقصم ، می نالم ومیخوانم
در بزم جهان شور، مستانه چنین باید
من این همه شیدایی ، دارم ز لب جامی
در دست تو ای ساقی ، پیمانه چنین باید
خلقم زپی افتادند ، تا مست بگیرندم
در صحبت بی عقلان ، فرزانه چنین باید
یكسو بردم عارف ، یكسو كشدم عامی
بازیچه ی هر دستی ، طفلانه چنین باید
موی تو و تسبیح شیخم ، بدر از ره برد
یا دام چنان باید ، یا دانه چنین باید
بر تربت من جانا ، مستی كن ودست افشان
خندیدن بر دنیا ، رندانه چنین باید

شعری از رحیم معینی کرمانشاهی

پ.ن:

از دست این نامراد زندگی به تنگ آمدن!

یه کپی شناسنامه میخواستیم نتونستیم!

درد عجیبی در .......

احساس عجیبی در .......

ترس عجیبی از.....

شکوه

۷۸۶



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام ؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، به دوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، به سر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟

(مهرداد اوستا)

پ.ن:

شاید شکوه از ............

هوار

۷۸۶

ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دلسرد که حقت این است
هرچه گفتم نشو عاشق نشنیدی حالا ...
همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی اخر دم مردانه به جز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
انچه بر عاشق دلخسته روا دانستی
فلک اخر سرت اورد که حقت این است

پ.ن:

قصه بی بازگشتی است این زندگی

مگر میشود که.......

تلخی این روزهای هجران شاید ....

یه حس عجیب به همه چی

درد

۷۸۶

یک شعر از وحشی بافقی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید       داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش  کنید       گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی

سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم       ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم        بسته سلسله سلسله مویی بودیم

کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت     سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت

این همه مشتری و گرمی بازارنداشت       یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت

اول آن کس که خریدارشدش من بودم

باعث گرمی بازار شدش من بودم

ادامه شعر در ادامه مطالب... 

پ.ن:

طولانی هست اما زیباست...

به امید بودنت که آرزوی ماست...

شب خوبی در پیش است....

هاتف را بابت داده ها و نداده هایش شکر...

هر که دندان دهد نان دهد!!!

 

 

ادامه نوشته

احساس

۷۸۶

 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد           یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

 

یا بخت من طریق مروت فروگذاشت          یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد

 

گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم      چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد

 

شوخی مکن که مرغ دل بی‌قرار من        سودای دام عاشقی از سر به درنکرد

 

هر کس که دید روی تو بوسید چشم من         کاری که کرد دیده من بی نظر نکرد

 

من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

پ.ن:

خبر از تو چونان خبر حیات برای ما بود...

نمیدانم دلیل آن خبر چه بود!

کسی که دل میسپرد از هر چه که فکرش را بکنی برای خود دلیل میتراشد

ما در گیر آن نگاهیم و دلگیر آنچه از طرف شما نداریم!

اما با همه احساسات بدی که نسبت به این واقعه داریم دل قوی داریم که شاید اتفاقی در راه است که زندگی ما در واقع اتفاقی بیش نیست که اتفاق افتاد است!

هراس های بیهوده

۷۸۶

شيشه اي مي شكند...
يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟
مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست.
يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست.
كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟
دل من سخت شكست اما...
هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟

پ.ن:

هراس های بیهوده تا بوده همین بوده!

غم ................................

و من....................................

کجا هستم نمیدانم........

باید که ............

 

حرف من

۷۸۶

امشب ای ماه به درد دل من تسکينی

آخر ای ماه تو همدرد من مسکينی

کاهش جان تو من دارم و من می دانم

که تو از دوری خورشيد چه ها می بينی

تو هم ای باديه پيمای محبت چون من

سر راحت ننهادی به سر بالينی

هر شب از حسرت ماهی من و يک دامن اشک

تو هم ای دامن مهتاب پر از پروينی

همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شويند

امشب ای مه تو هم از طالع من غمگينی

من مگر طالع خود در تو توانم ديدن

که تو هم آينه ی بخت غبارآگينی

باغبان خار ندامت به جگر می شکند

برو ای گل که سزاوار همان گلچينی

نی محزون مگر از تربت فرهاد دميد

که کند شکوه ز هجران لب شيرينی

تو چنين خانه کن و دلشکن ای باد خزان

گر خود انصاف کنی مستحق نفرينی

کی بر اين کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد

ای پرستو که پيام آور فروردينی

شهريارا اگر آيين محبت باشد

چه حياتی و چه دنيای بهشت آيينی!

 

پ.ن:

اینجا کسی به انتظار نشسته !!

و آنجا کسی تورا چشم انتظار نیست...

زندگی پر است از مطلق های بی دلیل

پس از آن نمیتوانم تو را از ذهنم پاک کنم

تصویر تو تصور ماست

 

شعر

۷۸۶

درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد

                                حالتی رفت که محراب بفریاد آمد.

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند

                              چون بخلوت می روند آنکار دیگر می کنند.

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید

                                جای در گوشه ی محراب کنند اهل کلام.

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

                                        محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم.

می ترسم از خرابی ایمان که می برد

                                    محراب ابروی تو حضور نماز من.

 پ.ن:

دل باختن آسان است دل بريدن سخت

دل بستيم و دل بريدنمان......

خسته شديم از اينهمه خواستن و آنهمه نخواستن

خسته از هجمه نگاههاي جنون آميز...

حس هيچي ندارم همين...

 

شعر

۷۸۶ 

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم
تو را می‌بینم و میلم، زیادت می‌شود هر دم
به سامانم نمی‌پرسی، نمی‌دانم چه سر داری
به درمانم نمی‌کوشی، نمی‌دانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم می‌دهی تا کی
دمار از من برآوردی، نمی‌گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جستم
رخت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم  **
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم  **
تو خوش می‌باش با حافظ، برو گو خصم جان می‌ده
چو گرمی از تو می‌بینم، چه باک از خصم دم‌سردم

پ.ن:

یه شعر که نا خدا آگاه به ذهن حقیر رسیده

بی بدیل

۷۸۶

شعری از: معینی کرمانشاهی

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

همان یک لحظه ی اول ،

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند  بزمی  گرم عیش و نوش می دیدم ،

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ،

بر لبِ ، پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی  رنگین ،

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر این بیداد گر ها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی ، صد دانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و دیوانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان ِ دل عشاق سرگردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه می کردم  .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی این علم ِ عالم سوز مردم کش ،

به جز اندیشه ی عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای ، پر افسانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم ،

یک نفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !   عجب صبری خدا دارد !

پ.ن:

ندیدمت!!

ندیدیم!!

تمام حرفها حرف توست ولی من محکوم سکوتم و محصول بی کلامی

شاید روزی بتوانم راز تو را بگو کنم!

 

رويا امروز كم بود ولي زيبا بود

۷۸۶

این پست فقط براي دوستي است كه دلش گرفته و من ناراحتش كردم.ش

از باورهای دروغین گذشتم.از افسانه های عشق گذشتم.از خوابهای آشفته شب های دراز به صبح حقیقت رسیدم .باران غبار چشمانم را شست من اکنون میبینم..

شبی که ندانسته نطفه بودنم بسته شد و تپش زندگی در قلبم به صدا در آمد صحر گاهی که ورودم را

به دنیای معماها با گریه ای آغاز کردم و در آغوش مادرم دوباره به خواب رفتم تو با من بودی.بچگی های معصوم پر از صداقت های مومن پر از قهرمانهای جاودان زمانی که خوشبختی در پرواز پروانه های رنگین بود تو با من بودی

وقتي كه ياس زندگي با پرواز پرنده ها به هوا نرفت وخنده در چشمهاي مهربانت مرد تو با من بودي

لحظه اي كه اولين بار چشم در آينه دوختم و در حيرت بودنم فرو رفتم تو با من بودي

وقتي به پوچي قهرمانهاي داستان ايمان آورد م و به دنبال معناي پاكي در چشم آدمها خيره شدم و تفسير صداقت را در كتاب زندگي دروغي يافتم تو با من بودي

تو با من بودي از ابتدا از نخست مثل سايه مثل خواب با من بودي با من زيستي و در من رشد كردي

قهرمان ها در چشم من مردند صداقت در دستهاي دروئي له شد خوشبختي در پرواز پروانه ها نبود و خدا لابه لاي ابر ها خانه نساخته بود

معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد اما اما معماي وجود تو بزرگتر بزرگتر از باورم گشت

به من بگو كيستي تو چيستي تو خواب هستي يا بيداري رويا هستي يا هوشياري به من بگو تا شوق را از شور عشق را از نور وسيب سرخ زندگي را از باغ روياهاي دور بچينم به من بگو

خدا يا كمكم كن به جاي درك  شدن درك كنم....