احساس کن
۷۸۶
نه کسی آید به برم نه ز کس باشد خبرم به خدا هر جا گذرم تو جلوه گری.
سوی تو آورده دلم به بلا خو کرده دلم به غمت پرورده دلم ای رشک پری.
به خدا دلخواه منی به شب من ماه منی ز چه رو جانکاه منی صبرم ببری
تو مرو از محفل من دل من شد قاتل من تو مجو از این دل من دیوانه تری
چون برق بلائی در خرمن مائی به بلا کشیم چوبیائی
از آفت جانم دوری نتوانم تو بگو تو بگو چه بلائی
نقش رخت نرود نفسی ازیادم
از چه بگوش دلت نرسد فریادم
چو برای تو زنده منم
به هوای تو زنده منم
تا کی عاشق زار بلا کش تو بسوزد از غم عشق و آتش تو
دردا دل به تو بستم و غافل از این که آتشین بود این عشق سرکش تو
خونم می ریزی تو با رقیب من آمیزی ز من چو بخت من بگریزی زآه من نمی پرهیزی
ماه منی تو آرزوی دلخواه منی اگر چه عشق جانکاه منی جدا ز من کجائی
گر نفسی بدرد بیکرانم برسی نمی دهی دل خود به کسی اگر چه بی وفائی
(شاعرش را نمیشناسد)