الهامات تازه
۷۸۶
به رخ سیاه چشمان نظر ار بود گناهی بگذار تا گناهی بکنیم گاه گاهی
همه شب ستاره ریزد ز دو چشم در کنارم به هوای چشم مستی به خیال روی ماهی
شب و روز در فراقت ز تو دور از که نالم شده دل زغصه کوهی شده تن ز رنج کاهی
تو به اشتباه روزی قدمی به خانه ام نه که رسد دلی به کامی چو کنی تو اشتباهی
دل عاشقان مسکین مشکن بترس از آندم که شبی نیازمندی بکشد ز سینه آهی
پ.ن:
این روزها تلخترین دوران ما به شمار میرود
احساس رفیق نسبت به آن موضوع خاص و.....
کاش برای آنکه نمیتوانیم ایثار کنیم قدم دیگری را در زندگی نگشائیم که هر کس از حضوری حضوری به هم میرسد و اگر حضورت منتهای انتها نیست حضورش را مسبب نباش که تلخی این روزهای داداش به واسطه حضوری گذرا از تو بوده که حالا دیگر کسی بر قصاوت قلبت نا آشنا نیست من مظلومیت را در داداش دیدم نه ظلمی که در حق تو رفته بود .
اشک گرم پدری که حالا دیگر مستاصل و وامانده از کاری که .....
امیدوارم به عمق اشتباهاتمان پی ببریم
گاهی از داشتن درد های خودمان در مقابل غصه های دیگران به خنده می آئیم گاهی...