۷۸۶

مگر احساس گنجد در كلامي ؟ مگر الهام جوشد با سرودي ؟ مگر دريا نشيند در سبويي؟ مگر پندار گيرد تارو پودي؟ چه شوق است اين چه عشق است اين چه شعر است كه جان احساس كرد اما زبان گفت!!!؟ چه حال است اين كه در شعري توان خواند؟ چه درد است اين كه در بيتي توان گفت؟ اگر احساس ميگنجيد در شعر به جز خاكستر از دفتر نمي ماند وگرالهام مي جوشيد با حرف زبان از ناتواني در نمي ماند

تقدیم به آنان که جان مطلب را کرفته اند!

 پ.ن:

شايد اين از بد ايام است كه ما در هجران غم آلود گرفتاريم و شايد هم از نيكي روزگار كه بفهميم زنده ايم و احساسات داريم و حتي داريم درد ميكشيم چرا كه درد همواره ياد آور رشد آدمي است .

ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالی است

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست