تراوش ذهنم
۷۸۶
من که از عشقت وفا می خواستم ...
در دلت یک ذره جا می خواستم ...
چون غریبم ساده و بی ادعا ...
مثل تو یک آشنا می خوا ستم ...
آمدی اما به وقت رفتنت ...
ماندنت را از خدا می خواستم ...
من برای اشکهایم بعد تو ...
قدر یک دریاچه جا می خواستم...
پ.ن:
این روزها در گذر رفتن و نرفتنیم
سر در گم بازی های کودکانه و گرفتار دیدگاههای مختلف
یکی میگه میخواد یکی میگه نمیخواد
یکی میگه ولش کن ..
خودت هم که نمیخوای
خودم که هنوز هم فقط انتظار یه نشانه یک نمیدانم
به خودم شک میکنم که چی کار کنم
من از اینهمه سیاست بازی در امری عاشقانه خسته ام
خسته ام که نمیتونم به صراحت بگم دوستت دارم بی هیچ بهانه بی آنکه بخواهم خودم را به تو تحمیل کنم بی آنکه ...
من گرفتار توام
چه مرا بخواهی چه نخواهی من گرفتارم
اهمیت آدما تو شرایطی هست که توش قرار دارن
از منطق آدمهای منطقی جز ....
کاش که این قوانین در دوست داشتن وجود نداشت
من تو را دوست دارم دیگری تو را و دیگری دیگری
هنوز هم به خواسته خود و نخواستن تو احترام میگذارم چرا که من ...
باور داشتن هجران همیشگی
کاش که ....کاش
عجب روزگار نامرادی است
شاید اینهم.......