۷۸۶

به يادت، داغ بر دل مينشانم
ز ديده خون به دامن ميفشانم
چو ني گر نالم از سوز جدائي
نيستان را به آتش ميكشانم...
به يادت، اي چراغ روشن من
ز داغ دل، بسوزد دامن من
ز بس در دل، گل يادت شكوفاست
گرفته بوي گل پيراهن من
همه شب خواب ديدم خواب ديدار
دلي دارم دلي بي تاب ديدار

تو خورشيدي و من شبنم! چه سازم؟
نه تاب دوري و نه تاب ديدار
سري داريم و سوداي غم تو
پري داريم و پرواي غم تو
غمت از هر چه شادي دل گشاتر
دلي داريم و درياي غم تو...
دلي داريم و درياي غم تو...

پ.ن:

کاش که کاش

چه لذت تلخی دارد تنهائی و یاد تو

چه تلخ است نبودت