۷۸۶

 

می گذرم ، می گذرم

ز برای تو از جان می گذرم     ز دیار تو گریان می گذرم

اشك و آهم     زاد راهم

می روم دست دعا     بر آسمان دارم

دور از یاران ، افتان ، خیزان     می روم دام بلا ، به پای جان دارم

من و سوز عشق و خانه بدوشی     من وشام هجر و كنج خموشی

ره بی پایانی دارم من     سر بی سامانی دارم من

من از شهر تو چون نالان می گذرم     تنها سایه من باشد همفسرم

این عشق تو مرا بنگر تا كجا کشانده     دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

من از شهر تو چون نالان می گذرم     تنها سایه من باشد همسفرم

این عشق تو مرا ، بنگر تا كجا كشانده     دست از دلم بدار كه دگر طاقتم نمانده

دل سنگت كجا درد مرا می داند     غم و رنج مرا تنها خدا میداند

 

پ.ن:

گواه من در رفت آمدهای شبانه چراغی است که گاهی روشن است گاه خاموش!

ای کاش رها میشدیم از درد هجران...

اگر کاری نمیکنم برای احترام گذاشتن است و لا غیر

امیدم به ....