ذهن و راهي براي گفتن دوستت دارم
۷۸۶
دقيقا در انتهاي تلخ خود به تو ميگويند كه چقدر دوست داشتن را دوست داشتند كه بشنوند و تو ميمياني كه اين چه نوع بازي هست كه شروع شده فاز جديد از تو كه خود را در زيركي جديد آغاز كرده اي جدا باش از توهين به شعور انسانها خودت را ببين در من تجلي يافته اين حقيقت است نه گفتن دوستت دارم بترس از نبودن بترس از گم شدن در برش تاريخ.
در توهم بازي تو با من و من باتو زندگي همه اش بازي است...
خيلي وقتها براي بازگشت از آنچه حالا گذشته است دير ميشود و ما وقتي شروع به ديدن ديگران ميكنيم كه احساس دوست داشتن به تنفر بيشتر شباهت دارد ولي احساسي زيباست كه هميشه زيبا باشد و در ته آن تنفري نباشد و نه ديده شود من مينويسم و ذهنم را در برقراري ارتباط با تو و خودم آزاد ميگذارم گاهي نوشتن من كار من نيست من فقط كلمه ها را پشت سر هم تايپ ميكنم آنچه نوشته ميشود و خود را به جمله شباهت ميدهد من نيستم من در من است كه اين ها را ميگويد و من من مينويسم تنها نوشتن است كه مرا به راحتي ميرساند يعني ذهنم را از فكر كردنهاي متوالي به چيزهائي كه ميتواند مرا به نابودي خودم بكشاند خلاص ميكند من تنها كاري كه بلد هستم . براي راحت شدن از احساس بد نوشتن احساسات است كه به واسطه آدم هاي متفاوت به من ميرسد .خسته هستم از خودم از گذر زمان نميدانم ميخواهم تو را نميخواهم تو را و آيا هيچ احساسي براي من باقي مانده كه تو را در آن شريك خود گردانم دلم ميخواست آنقدر تو را درك كنم كه خودم باقي نباشم و فقط تو باشي كه در مني و من باشم كه در تو بودن من هيچ باشد در مقابل تو .و همه چيز باشم با تو دلگيرم از تاريخ هاي بي بازگشت گذشته هاي دوري كه بيشتر به سراب تلخي براي خنديدن و گريستن به كار مي آيد خنده براي روزهاي بودنت و گريه براي روزهائي كه نيستي چه ساعتها در دل آن اطاق تاريك براي آنكه روزي نمي توانم كه ببينمت با اينكه هنوز بودي گريستم يعني به تنهائي خودم در آينده و به نبودنت در آينده اي كه هنوز نيامده بود به پهناي صورت اشك ميريختم تا به حال گريه هاي انساني كه نميداند برايش چه اتفاقي افتاده است را ديده اي آيا شده كه به پهناي صورت اشك بريزي من اين كارها را كرده ام آيا شده كه با صدايي آرام گريه كني من گريسته ام براي خودم براي عشق براي فهميدن بيش از اندازه تو و فكر اينكه اگر تو نباشي ديگر برايم پاياني نيست برايم آغاز بودنت يعني يك راه جديد كه حاصلش عشق باشد موفقيت كه هيچ وقت تا آن لحظه كه ديدمت احساس نكرده بودم آنچه قبلها ديده بودم يك طرف اما تو تكامل كل آنچه من سالها براي خود ميجستم هستي گفتي به من اجازه عاشق شدن را ندادي مگر عشق اجازه هم دارد مگر عشق ميفهمد كه اجازه چيست و در جوابي كه برايت نوشتم گفتي بچه بازي در نيار و من دوست داشتم بچه باشم دوست داشتم كه در عشق تو غرق باشم و تو مرا بچه بپنداري اين ها احساسات من است شايد كسي براي خريدنش نيست شايد كسي نيست كه آن را بفهمد ولي من مينويسم به پاس احترام به خود واقعي ام به كسي كه سالهاست در گذر زندگي فقط زهر هجران را خوررده كسي كه دل نشكستن را هنر ميداند كسي كه هنوز براي كسي كه ميداند نميخواهد باشد احترام ميگذارد و به سنگ دل ترين كسي كه در حال حاضر در زندگي اش حضور دارد احترام ميگذارد و هنوز او را دوست دارد هنوز فقط و فقط منتظر يك پيام است كه شروعي باشد براي آينده و چه تلخ است كه آينده را در پرتو تنها بودن و بي اميد وصلي كه به سراب تاريكي شبيه مانده باشم ذهنم آنقدر درگير توست كه دوباره بيمار شدم از نبودنت گاهي با خودم حرف ميزنم گاهي به خود نهيب ميزنم بيدار شو از غفلت خود بيدار شو و به زندگي به آينده درخشان خود نگاه كن اما آينده براي من بي تو آينده نيست و بيشتر به مجموعه اي از دردهاي كشيده شباهت دارد من در سر چيز ديگري ميپنداشتم اما روزگار روزگار نامرادي هاست روز هجران نامتناهي است روزي كه در آن وصل بيشتر به مردابي شباهت دارد و چه زيباست اين احمقانه فكر كه زيباترين گلها در مرداب ها ميرويند و تمام حرفهايم و گفتني هايم در پرتو يك فكر كه آن آمدنت باشد رنگ ميبازد و دوباره درگير توام و راهي براي خروجم از تو نيست گره زندگي من يا توئي يا مرگ يا باز هم خودت .در بندگي خدا باش كه خدا بندگي دوران يعني ديدن ديگران بخشيدن عشق و احساس عميق زندگي چيزي كه در باغچه خانه ها نميتوان آن را پيدا كرد عشق در دل آدمهاست كه خودت گفتي چه دل بزرگي داري من ديشب باز هم از آن سه راهي رد شدم بازهم چراغ روشن بود چراغي كه من با او حرفهاي زيادي دارم اي كاش زندگم چراغي بود در دست تو كه با اشاره اي روشن ميشدم و با اشاره اي خاموش .بهترينها بدرقه راهت تا بداني دوستت دارم...
پ.ن:
زندگي من در بازي جديدي آغاز شده
در تحولي عظيم خود را گرفتار كرديد
دوران قصاوت ها شروع شده دوران هجران بهتر بود
احترام به ديگران احترام به خود است
از ابهامات جدا باش تا الهام ببخشي
من هنوز مانده ام كه خدا بنده بود يا بنده خدا
من اينم مردي براي فهميدن اسرار