۷۸۶

اگر چه زندگی ادامه دارد اما بهت دوست نداشتنش از هوش بردتمان!

هيچ حركتي مشاهده نميشود خيابان را سكوت مطلق فرا گرفته دوست ميگويد چه اتفاقي است كه ما بايد هر شب پشت اين ديوار بنشينيم و با گفتن كلمه هاي تكراري خود را از بار منت فردا رها كنيم! و من گاهي پاسخي ندارم كه بدهم گاهي ميگويم كه نميدانم شايد عمر ما در اين سه راهي مخفي شده شايد به قول قديميها ناف ما را هم در اين سه راهي بريده اند و ميخنديم و ميخنديم هر شب دو ليوان چايمان را كه حالا به مدد تكنولوژي و صرفه جوئي ارزان هم تمام ميشود در انتهاي خياباني كه زندگي مان در ابتداي آن بود حالا در انتها مينشينيم تا براي پيدا كردن راه حل هاي بزرگ كه گاهي وجود خارجي ندارد تصميم بگيريم گاهي ما بجز خنديدن كاري نداريم و فقط ميخنديم همه ما از مشكلات فراواني رنج برده ايم و داريم ميبريم يكي گرفتار خود است يكي گرفتار انتخاب آنهمه و يكي مثل من كه از انتخاب از نگاه از عشق علاقه و همه چيز حالا ديگر خسته است منحني زندگي خود را باخته اما به رسم انسانيت هنوز از جوهر ايام جواني نيفتاده است كه خودش را نابود كند هنوز تنفسي بيش و كم ميرود و مي آيد و سكوت انتهاي آن سه راهي سكوتي كه زندگي روزانه خيلي ها را ميشكند همه ميپرسند و من فقط ميخندم كه اگر نخندم از شوق نبودن بايد نباشم اما ميخندم و به پاس احترام به ادب هنوز براي آنها بهترين ها را خواهانم .خيلي وقتها فكر ميكنم دارم براي ترحم مينويسم اما ايمان دارم من ترحم را نميخواهم من به حقيقت اعتقاد دارم اگر خلاف ميل من هم باشد حقيقت است و حقيقت تلخ است اما لذت خودش را دارد ! آخرين جرعه را كه از آخرين چاي مينوشيم دلم را غصه عجيبي ميگيرد اما از آن كسي را آگاه نميكنم چون هراس ها را هم براي خودم مغتنم ميشمارم كه نخواهم كسي را براي داشتن دلشوره عجيبم مطلع كنم و من با فشار پدال   به عقب باز ميگردم و ليوانها را داخل سطل زباله اي كه روزگاري تقدس عجيبي داشت مي اندازم و با حسرت تنفس هواي داخل شده از راه پائين آمدن شيشه اتومبيل با نيش گازي از آنجا كه حياتي براي خود نميبيند دور ميشوم وجمله حق برترين راه است را ميخوانم ...كه حق كه برترين راه است نگهدارتان.

پ.ن:

چه لطف بزرگی بوده ترحم!!!!

میسوزم نه برای خود برای.......

روزی گل گلها روزی احتراق در انتها در آتش...

آتش احتراق گل گلها چه ترکیبی است از.....

خاموشی آنها مرگ جدیدی آفریده

هفت سین سفالی.......