۷۸۶

آنجا كه شروع پايان نام داشت ما پايان پذيرفتيم براي شروع مجدد !

چشمها در شوق ميگريد در شور ميگريد در وصال در فراق گاهي خود چشم ها هم نميدانند چرا ميگريند فقط ميگريندو بس! سكوت همه جا را فرا نگرفته فقط اوست كه كلمه اي نگفته است من از خود بي خود شده ام چرا كه فهميدن خود بلاي جان خود است تهي شدن خود را با ديده منت نگريستن تحول نبود تعهد بود كه هيچ كس آن را احساس نكرد همه دنبال احساس پاك هستنند اما پاكي احساسات با نا پاكي بيرون در هم آميخت تحولي شگرف رخ داد انسان ناپاك شد به واسطه نديدن ونشنيدن   مغلوب  شد پيروزي اذان ما نيست هست هيچ كس نميداند همه در آگاهي خود بي خبرند از تحول بزرگ و تعهد بي آلايش هيچ كس دوست نداشت كه نبيند آنچه ديدنش لاجرم احساس تحول بود من هستم من هستم كافي نيست من در خودم در خودش و در خودشان هستم سه شخصيت متفاوت زاده يك فكر است در دو جسم متفاوت و يك روح مجرد! حرفها گنگ نيست بايد خوب خواند تا فهميد دلالت بر چيست هجوم كلمه ها آيا ما حرف داريم يا در حال انتقاديم هيچ كس نميداند خودش هم بي اطلاع است ذهن او در تراوش كلمه هاست ! انگشتان در تجلي ذهن او مينويسند فقط مينويسند فكر ها را بايد دور ريخت احساس فكري زنده نيست! نوعي از نوشتن كه در آن فقط بايد نوشت من نيستم من هستم كسي آگاه نيست ظلمات مطلق نابينائي ! آنچه انسان ميبيند را نميتواند ناديده بگيرد قهر خدا مهر بر دلهاست بر بينائي شنوائي آيا ما مقهور خدائيم يا .....تجسم دست ها در لمس صورت مرتب كردن موها جمع كردن آن شال نگاه زيباي يار و هزاران تحول ديگر در زندگي تاريك وجود ندارد اما ميفهمد فقط فهميدن است كه زندگي را زنده است! ساعت ها گذشته زمان متحول عبور است ما ميگذريم كه گذاشتن و گذشتن احساس است نه ترحم و من فكر ميكنم كه زمان آبستن تحول بزرگ است در زندگي در آينده در شرح پر ماجراي دلدادگي كه ماه هاست به سان سالها از تاريكي انتهاي خانه مان گذشته و ما هنوز در تضاد خود با خوديم براي بيرون راند فهميدن و نگريستن از خود براي خود! تجسم راه رفتن روي برگ هاي پائيزي، جمع كردن برفهاي زمستان، برف بازي ،آدم برفي ساختن، پياده روي، خاموشي نا به هنگام گوشي باطري خراب و هزاران هزار نگراني ترس و دلهره شوخي نيست وقتي ميخواند آرام ميگرفتيم و وقتي نخواند مرديم اما چه تلخ نميشود فراموش كرد دلهره فهميدن شان را ترس آنسوي ديوار ها را حياط بزرگ خانه شان باغچه و درختان سر به فلك كشيده و دري رو به سوي بهشت دري كه بهشت را ازآن ميتوان فهميد ديد و رفت درها همه بسته اند پشت ديوارها سكوت است تنهائي عريان است و من فقط در حال شنيدنم و حرفي ندارم فقط گوش ميدهم باور نخنديدنش حالا آرامم نمي كند ديوانگي ام به پايان نرسيده من زنده نيستم چون جانم را با گفتن كلمه بزرگ گرفته است و گاهي با صداي بلند فرياد ميزنم كمك كمك و دستي كه نيست با خنده گفت دوستت ندارم مثل روزي كه حالش را بهم ميزد مثل روزي كه گفت .......چه تفاوتي دارد  حق كه برترين راه است نگهدارتان

پ.ن:

نوعی جدید از نوشتن

تلفیق شادی با غم زندگی است...

چند بار بخوانیم تا بفهمیم!!!!!