آیا دل بسته داشتن توهم است!
۷۸۶
شهر شلوغ ذهنم در گير توهم است از توكل و اينك زمان بيرون ريختن توهم فرار رسيده است اين ديگر سوداي دل نيست اين من نيستم تكرار تاريخ نيست اين سراب بزرگ عمر من است كه در ابتدا و آن انتها گرفتار يك طرز فكر است كه خود هم از آن سر بر نياورده!
آنجا و اينجا گاهي هراس نبودن بودن را بي محتوا ميكند كه انسان در تكرار حقيقت كه حالا رنگ غير واقعي دارد گم شده و نميداند در كدام دالان در كدام انتها و ابتدا آن را بيابد تكرار بيهوده اي است خود را از خود داشتن ! گاه گرفتاري را يك توكل ميپندارد گاه توكل را تعهد و گاهي هيچ كدام كار ساز نيست من و من اينك زمان زمين من است و تاريخ محتواي ادامه راه و زندگي نقش سر آبي است بر لب پرتگاه كه نه ياراي رفتن باقي است نه ماندن را ياراي بودن ! چشمها ميسوزد از بار اشك ها كه به سان سيل جاري بوده در اين روزگار هنوز صدائي از آن آبادي بر نخواسته هنوز هيچ كس هيچ كس را نديده همه جا سكون در گرفتاري سكوت است انسان در بي محتوائي كلمات دارد زندگي كه نه زنده ماندن را ادامه راه ميپندارد اما دريغ از يك احساس جنون آفرين دريغ از آنچه ديدنش يكي را ديوانه كرده دريغ از واژه ها كه در لا به لاي صداقت گم شد دريغ از من از ما از هزاران برگ خاطرات كه در لا به لاي تاريكي به دست توانمند انسان سوخت تا از آن خاطره اي باقي باشد بي نشان كه نشان همانا تعهد رفتار بود در پشت نقاب گوش ها آنجا كه خنديدن جرم نبود جريده بود انسان در عربده مستانه گرفتار هجوم رغت بار زمان نبود همه چيز شيرن بود تلخي معنا نداشت و همه جا رنگ شادي رنگ شعف بود درك اينها فقط در عالم واقعي در اعدام همه چيز در تكرار يك كلمه نهفته بوده همه چيز فداي كلمه همه جا غرق زيبائي بود از كلمه ها و تعهد ها از آنجا شكل گرفت كاش مفهوم را گرفته بودند كاش عمر را بي هوده صرف خنديدن نميكردند كه خنديدن دواي درد نيست خنده تلخ است از خنديدن به ديگران بايد هراس به دل راه داد كه انسان بايد در خنده ها ماتم خود را بيابد و من از دريچه چشمانم كه از سوز اشك ميسوزد ديگر توان ديدن را از دست داده ام كاش يوسف در گاهم بود كاش تمناي من وصال داشت كاش زورق زندگي ام در تنهائي خلاصه ايام نبود اينجا انتهاي خياباني است كه عمرها در آن سپرده گشته كه ...
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
حق كه برترين راه روي ديوار است نگهدارتان
پ.ن:
گاهی توهم است بیداد!
گاهی تهاجم است بیداری!
آیا در آنجاست یا آبادی!
آیا دلها هنوز سنگ است...
آیا دلها هنوز تنگ نیست....
گاهی بیداری مرگ است....
دلش به اندازه همه ستاره ها........
هر روز یک روز از آن وعده الهی میگذراند!
توکل امید ایمان همه برای....
هنوز چشم ها منتظر است
دعا لازم است