یک نوشته پیچیده برای ابراز احساسات!
۷۸۶
رمز در راز گرفتار بي خودي خود است هرچه بيشتر در خود گرفتار است از خود واقعي غافل ميماند زندگي سرچشمه حياتي است كه در ابتداي آن خيابان همه از عطر بوي ياس سر در ديوارش مست مست شده اند !
شروع براي پايان بخشيدن بود نه آغاز اينجا قرار است كسي چيزي را متوجه نشود آيا من اعتراض ميكنم يا قرار است عاشقانه لبريز دوست داشتن ساده خود باشم! وقتي نخواستنم را ميخواست وقتي نديد نم را ميديد من كجا بودم آيا بودم گاهي نبودن بود كه بودت ميكرد گاهي اشك بود كه لبريز اشتياق بودي گاهي يك گذشتن ساده لبريز جنونت ميكرد اما دير زماني است از جنون بوي خون باقي است از ديوانگي يك انتخاب يك راه حل ساده و آن هيچ گاه تكيه بر بيكران مطلق نكردن است گاهي من فقط بايد بنويسم و از اين احساس خودم را رهائي ببخشم كه بيداد دوران من ديدنم بود نه شنيدنش! بيداري بعد از خواب سستي حاصل از لذت تن را به آسايش دادن حالا چگونه ادامه راهي را بروم كه در آن راه رفتن جرم بود نه جنايت! من گرفتار بودم لبريز گرفتاري اما گرفتار هرگز نميميرد گرفتار اسير نخواستنها نميشود من تصميم را گرفته بود ميخواستم كه بروم آنقدر بروم تا هرگز ناي نرسيدن و بازگشتن را براي من به ارمغان نياورده باشد وقتي پيچ در پيچ مينويسم به خودم ميبالم كه از هراس خواندن واژه هايم لبريز جنون نخواهد بود من از بيداري بود كه نخوابيدم ميداني از بيداري نخوابيدن جنون نيست يك حس عجيب است از تنهائي كه در آن فقط تو بودي و تو هيچ كس حتي خودم حتي خودش باقي نبود من براي خودم تسلي بودم و نوش داروي مرگ سهراب اما چه سود از رنج ها كه بازگشتن دليل نبودن نبوده باشد اما دليل بودن هميشه بودن نيست گاهي لذت بزرگي دارد بودن در نبودن! درك حقيقت ها فقط نياز به تعمل دارد انسان نميترسد و براي نترسيدن است كه از شكايت شكوه نميكند اين حس عجيبي است از نوعي از دوست داشتن كه از انگشتان در طراوت ذهن بيرون ميخزد چشم ها ياراي ديدن ندارد گوشها دارد كر ميشود از صداي ناهنجار مواظب باش ها گوشم درد گرفت از بيداري آن به خواب رفته آيا زمان زمين من فرا رسيده آيا من لبريز تحقق وعده حق خواهم بود آيا زندگي سراب انتظار برايم نيست! زندگي پيرو يك راه تعفن را نفهميدن است همه ميگويند متعفن است افكار بي محتوا اما من انتظار را اشتياق ماندن ميدانستم كار من از شفا گذشته بود كه گاهي شفاي واقعي مرگ است نميدانم تا چه اندازه انتظار مرگ را كشيده ام ! كاش ميتوانستم نخي سيگار را در گوشه لبهاي خود احساس كنم تا تمام نداشته هايم را با دود آن سيگار در وجودم بدمم و با بيرون دادن باز دم آن از خودم برهانم بلاي جانم را كه براي ديدنش لحظه ها شمارش نبود لحظه ها دقيقه ها لبريزر خواهش بود! كسي قدرت را در بيداد نبايد بيابد اگر يافت بايد از خود فارغ شود براي خود كه لبريز جنون عاشق نيست ديوانه است جنون عشق نبوده عاشقي يك طريقت بود كه در آن لحظه ها قابل وصف نبود بيدار بايد بود كه به خواب فرو رفتن مرگ انسان است از تنهائي! هرگاه توانستي نفس را بكشي پيروزي شاهد بزرگ ما خواهد بود اين تعهد زمان من است يادمان نرود بيداريم
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند....
حق كه برترين راه روي ديوار است نگهدارتان
پ.ن:
دل مشتاق تر از مشتاق است...
سینه را باید شست از ....
من ..................
باید دوست داشتن را تجربه کرد!
گاهی سکوت مایه اشک است....
دعا لازم است