زمانش که برسد زمین فراهم خواهد بود!
۷۸۶
حرفها برای ادامه راه در گرفتاری ثابت خود به دنبال یک حرکت از پیگیری زمانه هستند این مفهومی به مراتب عمیق تر از نخواستن دارد یادمان نرود هاتف آن بالا منتظر کارهای ماست تا بهترین ها را بدرقه راهها نماید و این دوباره منم در پرتو کلمه ها...
چشم ها را كه ميبندم خاطرات يك عمر بار ديگر مرا در خود فرو ميبرد آنجا من نميترسم كه از ميان رفته باشم بودنم در آن لحظه براي خاطراتم زنده كردن است اين منم كه در لابه لاي ذهنم به دنبال راهي براي پرداختن به گذشته ميگردم گذشته نقش زرين يك احساس بود برايم كه حالا حالا ها راه زيادي براي رسيدن به آن تو گوئي باقي است شايد هم زمانش به پايان رسيده گاهي كه نه هميشه هيچ كس از اين احساسات نميتواند چيزي جز نگاه خود درك كند اين يك لحظه بود اما حقيقت ساعتها و ماهها در حال گردش بود شايد به سالي ديگر شروعي مجدد راهي نبوده باشد اما دل همواره براي يك نقطه اشتراك لبريز تعلق خواهد بود سرگذشت كه پوچ تلقي شود زندگي معنا خواهد يافت اگر در زندگي مرگ را متوجه شوي هرگز نخواهي مرد مرگ در زندگي مردن نيست تولدي است كه انسان براي يكي شدن در ديگري انجامش ميدهد تفاوت بزرگي بين نيست در انتها و مرگ در ابتدا وجود دارد اين يكي كمال است و آن گاهي تكامل جان، از جائي به جائي ديگر رفتن يعني هنوز براي ادامه راهي كه در پيش روست بايد تلاش كرد و خواست اما براي نخواستن نيست كه ميخواهم اگر من نخواستن را ميخواستم شايد خواستن نوعي از نخواستن بوده باشد شايد جنون مرگ عارفانه اي بود كه از يك نگاه ساده آغاز شد و به مرز ديوانگي و نشستن در بستر احتزار انجاميد گاهي فكر ميكنم چگونه است كه از بار مصيبت بزرگي چون دوست داشتن هنوز زنده ام آيا من لياقت دوست داشتن را از دست داده ام يا مرحله پايان دوست داشتن فرا رسيده شايد جنبه جديدي از يك راه در پيش ديدگان است حالا ديگر دوست داشتن نيست كه تو را ميبرد اين جان توست كه براي اشتياق به يك روز ديگر بودن در كنار بودنش ميكشاندت به خيابان به ستيز با بيابان آنجا كه من از خود فرار ميكنم و پناهنده آن گوشه از غربي ترين ساختمان هاي شهرم هستم ابتدائي از آن سو و انتهائي از جانب من و زندگي ام در باغچه اي كه هرگز حقيقتش را مشاهده نكرده ام اما بار ها و بارها تصورش در ذهنم جاي داشته و چه قدم ها كه در آن حيات بزرگ با انسان زده ام و لحظه هائي كه از در آن باغ بزرگ به پرواز به سوي آسمان براي ديدار حقيقت كشيده ام تصوراتم واقعيتي است كه كسي دلايلي براي نبودنش ندارد من آن را با بند بند وجودم احساس كرده ام و اين هنوز منم كه در تصور تصويرش لبريز يك كلمه ام كه گفتنش ترديد بود و نگفتنش تهديد اين نشانه بود از نزديكي ذهنم به اتفاق بزرگ ! چشم ها را گشودن نبودن را به ارمغان داشت چشم ها كاش هرگز گشودن را توانائي نداشت كه انسان مبهوت زيبائي سكوت خواهد بود در تجسد وظيفه اي كه گاهي براي آن هنوز دليلي نيست ...
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
حق كه برترين راه روي ديوار است نگهدارتان
پ.ن:
دل تنگه .......
اعتراض به سکوت خودم......
انتقاد به تحمل بی تابی .......
ابتدای انتها یعنی شروع ابتدا.....
سخن ها زیاد است دلها در گیر....
گاهی من نه من هستم نه ما!
نگفتنم دلیل بزرگ از سکوت...
فریاد.....
دعا لازم است