۷۸۶

ديگر پاسخي براي آينده روشن وجود نداشت يعني خاموش شد چراغ شيخ شهرمان آنجا كه ابتداي خيابان نويد اطاعت دوران بود از خاموش روشن بودن هاي چراغي كه گاهي نماد عمر انسان به شمار ميرفت اين نكته تحول در عمق گفتار و افكار من است و گاهي براي اثبات آن فقط لازم است كه حرفي نزد!

كلمه اي براي احساس اين روزها يافته نخواهد شد همه چيز در تنهائي لبريز سكوت گشته از سكون كه خواسته نفس انسان بود نه خالقش سكوت در عمل ابلاغ نداشته هاست اما در درون پيدا كردن خود است از تنهائي از جنون مقدس از تكرار يك واژه زندگي براي آن واژه اين رمز نبودن است و راز يك سكوت ! چاره ها براي بيچارگي محيا بود خانه ها خاموش گشت از نور ايمان محتوا تهي بود از نخواستن گاهي كلمه ها مرگ بود و شنيدن نويد تحول در نوع نگرش بر انسان كه هرچه بيشتر نديدن بيشتر ديدن آفريد محتوا مرگ بود اما مرگ همواره تو را از بين نخواهد برد گاهي با مردن به دنيا مي آيي، يك جور تولد نوعي از بودن كه در آن خود مفهوم واقعي ندارد اين اسرار يك عمر تلاش ساده اي بود در پرتو يك كلمه كه انسان گاهي براي گفتنش از ترس مايه گرفته بود و ترسيده بود كه ابتداي دنياي تاريك بي او ابتداي بي انتهاي زوال بوده باشد من ساكتم و از سكوت خود لذتها برده ام براي من سكوت خفه شدن نبود من ازآن صداهاي بلندي شنيدم شنيدم كه هر آينه بخواه گرچه نخواستن جرم نيست گفتند لبريز باش تا عميق شوي گفتم عمق كلمه فقط اوست اما او كجا بود من كجا! تصور تفكر باطل نبود تصور عمق فهميدن است ، از تنهائي بيرون آمدن در نگاه به عمق وجود ، ديدن از راه دل فهميدن از راه درون ! اين كه ديگر نوشتن داروي درد نيست اشكال در توهم ذهن من است كه از بيداري قبل از خواب هنوز برنخواسته يعني در سكون تاريك خود به دنبال نقطه هاي اتصال ميگردد اتصالي كه ترسيدن را با خود به نزديكي من رسانده نور ايمان ترس را محو ميكند اما ايمان در پرتو حضور هاتف رنگ دارد اگر او نباشد ايمان من كفر من است از بيداري كه در خواب چهره مصلوب خويش را ديده و يار در محتواي كلمه ها چشم در چشم داشته تا با ديدن يك رفتن ملتمسانه آفريده باشد كلمه هايم دارد به پايان ميرسد من هنوز پيدا نشده ام نميدانم كي و چگونه به وعده هاتف به جان جانم و اشتياق باران گونه كه روزي از شدت محو ميشود و گاهي بر آمدن بنا استوار دارد خواهد رسيد! اين يك لحظه است از يك تراژدي از يك قصه كوتاه ولي آموزنده من دوست داشتن را مايه كارم كردم تا هيچ چيز مانع من و او نشود اين يك تفكر بزرگ بود اما همه چيز را گاهي بازي بايد دانست كه ظلم بزرگي است از خواب مستانه بيدار شدن!

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

حق كه برترين راه روي ديوار است نگهدارتان

پ.ن:

 همين خوب است!

حس خيلي عجيب دارد!

از رفتن نميترسد!

از بودن ميترسد!

دعا لازم است