از کرامات دوست بودن است و نبودن!
۷۸۶
وقتي آمدن نشانه هاي بودن را رغم ميزد ترس تنهائي تبديل به حس زيبائي بود كه كه در آن بازهم تنهائي لذت بخش دقيقه ها شد! جنس اين تنها بودن با آن تنها بودن تفاوت فراوان دارد اين كجا و آن كجا اينجا تو غرق ديدن بودي لبريز اشكها از سر شوق بودي آنجا تو از نديدن لبريز شوق اين اشتياق وجه مشترك ديدن و نديدن است اين نمايه حضور دوست است گرچه گاهي هست و گاهي نيست!
يك جمله اي بود كه ميگفت مارگزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد !
به عمق موضوع كه فكر ميكني خيلي ساده است اما سادگي حاصل يك فكر بود كه چه بسا اين روزها ارتباط ما پيچيدگي خاص خودش را دارد اين به اين معناست كه دوست با بودن و نبودنها به دنبال چه خواهد گشت ترس من از نبود ايمان نيست كه چه بسا من در پرتو ايمان به خالق انسان لبريز دوست داشتن بودم اين يك ماجرائي بود بين من و هاتف كه سالهاست با ما بازي هاي فراوان دارد! ترس ها نشانه نبود ايمان است اما ترسي كه ريشه اش نبود ايمان بود ديگر رنگ ندارد ترس من از ترس نبودن ريشه يافته اگر گاهي بودن و گاه نبودن ملاك عمل است من سالهاست كه با نبودن خو گرفته ام و خلوت تنهائي من كه در پس آن كلمه ها شكل گرفت از هزاران وصل و اشتياق بالاتر است در آن موقف من با صاحب انسان در جدال معرفت بودم نه خود انسان من براي تنهائي نبود كه اشك ريختم از ترس نبودن نبود كه گريستم من از اشتياقم از آن حس زيباي خود در شوق ديدار دوست اشك ميريختم تنهائي هايم آنقدر معنوي بود كه احساس تنهائي من با بستن چشمها و گشون آن از نگاه ياران سيراب سيراب ميشد اين ها دروغ نيست و هيچ كس قدرت نفي آن را ندارد و نخواهد داشت كه من در پرتو آن سوي پرده ها چه بسا سفرهائي رفتم كه برايش هيچگاه پاسخي نيست و گفتنش دليل بر خنديدن است از جانب ديگران چرا كه فهميدن حقيقت ايام كار آساني نيست درك واقعي همه چيز در سكوت تو ريشه دارد هرگاه ساكت شدي ميشنوي ميبيني اينها همان تجربه معنوي است كه از حاصل يك كلمه كوچك چون دوست داشتن بيرون جهيده گاهي چنان درگير معنويت ميشوي كه انسان را فراموش ميكني من ديگر من نيستم دردي بزرگ و فكري عميق در وجودم ريشه دوانده بايد بمانم تا لحظه هاي زيباي يك انسان را زيباتر كنم ميداني گاهي از خود گذشتگي اجر و مزدي دارد كه كسي را ياراي پرداختن آن نيست من با صاحب ايام معامله خواهم كرد من از اوست كه ميمانم كه چه بسا حوصله ها را سر ميبرد انسان و... از مسير دلدادگي منحرف نيستم ترس عجيبي از نبودنش دارم ميداني ميترسم كه با بودنش يك نبودن رقم بزند بعد من باشم و زهري كه يك بار كه نه هزاران بار چشيده ام برگشتيم به اولين جمله از دومين پارگراف كه مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسد ! گاهي بايد اسير شد بر روند و جريان زندگي گاهي هم زندگي اسارت تو را دوست دارد من فقط يك رهرو هستم آنكه ميبردم گاهي دوست است و گاهي دوست...
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
حق كه برترين راه روي ديوار است نگهدارتان
پ.ن:
یک نظر در خود نگر.....
ترسیدنم حیات است....
گاهی ماندن عشق است رفتن هم عاشقی!
دعا لازم است