۷۸۶
وقتي چشم ها گشوده بود تنهائي درد حاصل نبودن نقش جان بود آنجا كه چشم ها را گشود تنهائي رفت پر كشيد ميداني درد من درد بزرگي بود از غربت انسان كه هرچه در انتهاي تاريخ خود پيش ميرفت تنهاتر ميشد دايره دوستان دايره ديد ها بازديد ها وقتي نگاهش را ميفهميدم دوست داشتن را ميشد ديد ميشد حس كرد تنها نبودن را دستانم را كه ميفشرد تنهائي من غربت من درد من اشك من رنج من همه و همه ميرفت حالا نگهبان من بود دوست نگاهم براي ديدن لحظه هاي با او تنگ تنگ است وقتي عاشقي درد عشق را متوجه خواهي شد وقتي اشك ميريزد تنهائي را ميفهمم .غروب دومين جمعه دلگير بي او يعني عمر من عمر ما دارد ميگذرد فراموشي دوست 27ساله گاهي فقط مرگ است همدرد ثانيه هاي مشترك  رنج مشترك بودنمان درد تك تك انسانهاي دور ورمان تاريكي انديشه انسانها تاريكي خانه روشنمان تخت خالي دوست جاي خالي محبت هاي ناراحت گونه او صداي تشكر كردنهايش صداي دعا هاي بعد از كمك كردن هايم شوخي هاي راه اعتماد هاي او نارفيقي هاي من ........
گاهي سكوت تنهائيم را لبريز كرده
خدايش بيامرزد دوست را كه .......

پ.ن:

فقط سکوت لازم است