۷۸۶

ایستاده ام تا خود را به او برسانم هر چه پیش میروم گوئی رسیدنی در کار نیست همه به فعالیت های خود بازگشته اند انسان بیدار مانده تا نخوابیدن ذره قطرانی بوده باشد از لعل شب که هیا هو را در صدای جیرجیرکهای خود گم کرده ترسیده ام از تنهائی خود تنهائی انسانها گاهی من باید از بار نبودن ها رفته باشم چرا مانده ام را نمیدانم

پ.ن:

فقط سکوت طولانی کار ساز است