786

ساعتهاي انتهاي تاريكي نويد آغاز يك تحول است در انسان كه بايد بر خيزد و به راه بيفتد براي يك جستجو كه نتيجه اش سالهاست معلوم است اين نماد يك زندگي مرده است براي من كه گوئي ساعت هاست از چاه تاريك انديشه هاي بسته خارج شده ام اما روش نوين آنها تاريكي عجيب انديشه هاي آنان و عمق راهي كه رفته اند از من و آنها دو تمدن جدا ساخته من در بي قيدي مطلق آنها در قيد مطلق ها اما مطلق بي انتها مطلق بي ابتدا فقط در قيد جمله ها هستند و بس اين نماد روش تلخ زندگي من هم نيز هست هر چند كه گاهي از اين تاريكي فرار ميكنم تا به روشنائي تاريك خودم برسم من تنها هستم و اين اولين نتيجه قهر طبيعت گونه زندگي بوده با نماد من كه من هيچ گاه تنها نبودم حتي براي لحظه اي من تنهائي را در نبود دوست ميديدم آنجا كه دوست آمد تنها تر شدم تنهائي را در بودن او ميدانستم او كه رفت تنها تر شدم اين چرخه دارد مرا ميبرد به نيمه عمر رسيده ام به تاريكي ها پايبندم و از ترس تنها نبودن به تنهائي پناه آورده ام براي رسيدن به يك اقتدار خيلي زمان باقي نيست براي من سالهاست كه دير شده اين را در موهاي سپيدم در عدم توانائي هاي داشته ام مشاهده ميكنم گرچه هنوز در جواني محض ساعت ها را ميشمارم اما ديگر تا انتها راهي نميبينم!

پ.ن:

گاهی دل تنگی بزرگی میشود خاطراتم با او....

فقط سکوت آرامش قلوب است