786

در واپسين روزهاي شباب دلتنگي اثابت گلوله جانكاهي است بر پيكره بي جان انسان كه سالهاست براي تحقق وعده  هاتف دارد جان ميكند نه زندگي!ذهن من ياري دهنده من است بيداري من با پريشاني ساعتها روياي بودنش به جهنم بزرگي مبدل ميشود براي تفكر به تاريكي به روشنائي خيره كننده هنگام عروج او كه همه چيز داشت رنگ شعف ميگرفت عدالت گاهي مرگ است!گاهي ماندنش جرم بزرگي بود از تحمل رنج و تحول درد كه بيدار شدن من هنگام سحر تير بزرگي بود بر پيكر نحيف او كه با درد ها داشت رنج ميكشيد! من ايستاده بود داشتم ذره ذره رفتنش را درد كشيدنش را ميچشيدم گر چه تحمل من گاهي پايان داشت اما او هميشه براي كشيدن درد كه عدالت نام داشت مهيا بود تا زماني كه رفتنش آغاز بزرگي هاتف شد كسي باور ندارد رفتن اتفاق باشد رفتنن يك مسير روحاني است كه هاتف در انتهاي هر راه  براي درمان تيرگي هاي زندگي به پايان ميرساند تا آغازي دوباره باشد بر انتهاي بيزوال عمر كه اينجا يك بار شروع ميشود يك بار به پايان ميرسد و يه بار آغاز بي پايان تا متناهي بي انتها كه هاتف آگاه آن است ! گاهي منزلت نو يك توقف كوتاه بود عدالت تلخي در بيكران محله ما ميچربد عدالت در پستوي خانه ما هم قرباني بزرگي چون انسانيت گرفته!

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

تنها مانده ام......

دنیای وحشت ها....

دنیای تیرگی...

نه قدرتی نه .....

سکوت لازم است

*******

تو از آئین انسانی چه میدانی

اگر جان را خدا داده است

چرا باید تو بستانی