۷۸۶

شبي كه سراسر زنجير در زنجره ها گرفتار تاريكي آينده بود!

گاهي آينده روشن نيست تاريك است و اين شروع يك ناكار آمدي ديگر است بر انتهاي بيزوال يك جمله بزرگ كه گفتن دليل نبودنش نبود! وقتي زمان در هجوم رفتن ميدود تو گرفتار كه شدي درد هايت رنگ ديگر به خود ميگيرد رنگ جنون معنوي گاهي فقط عشق لذت بزرگ است و زندگي با آن طول عمر با بركت! گاهي هم عشق فقط كلمه اي است براي رنگ ساختن به حقيقت هائي كه وجود خارجي ندارد وقتي گرفتاري حادث شد تازه به دنبال راه فرار ميگردي راه مبهمي كه در كلمه هاي او  يعني درد زندگي مشترك كه همه چيز براي من نيست و  ما است! ذهنم آشفته گفتنهاست و اين تكرار من است در من كه رنگ جنونم رنگ شفق صبح قبل از آن شب شده كه در كلمه ها جاي نبودنش انتقال توجه هاست! كسي نميداند تنهائي فقط نبودنش نيست تنهائي دنياي تاريي از اتفاقات بزرگ و كوچك است كه در آن تو براي خود نيستي تو نميداني كجائي چرا زيستن را گاهي زيستي! گاهي اشك من تنهائي من است كه در قطره هاي بلورين از ديدگانم بيرون ميچكد تا تنهائي رنگ روشني گرفته باشد! جزاي من سزاي من نيست من فقط مرتكب اشتباهي شدم كه برايش گاهي دليلي وجود ندارد  ! عهد بسته ام با صاحب ايام كه يكي از هزاران انساني باشم كه تا دم آخرين تنفسش از آنچه احساس آن را لبريز جنونش كرده پا پس نكشيده راهي را برود كه در آن دوست داشتنش هرگز به تنفر مبدل نشود گاهي همه چيز يك بازي احمقانه اي بيش نيست گرچه بازي گردان.....

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

 پ.ن:

حس میکنم دعا برای من لازم است...

برای آنانکه نیستند سکوت باید کرد

هاتف  نگهدار  انسان انسان است!