رابطه تحجر با آخرت من و ماندن در دنیا بی آخر!
786
وقتي تحجر سنگ بناي خانه مان را ويران ساخت من طفلي بيش نبودم گر چه طفل بودم اما هر چه گذشتگان در نبرد با دنيا براي آخرت خود ساختند من براي آخرت جائي نداشتم كه بخواهم چيزهائي را جمع كنم كه شايد روزي به دردم خواهد خورد! جمله هاي بي تركيب نه بر آن است كه ذهن انسان را آزار دهد كه گاهي فقط براي اين مينويسم كه ذهنم از منجلاب درون خود خلاص شود رها شوم از منت تلخي گذشته آينده تاريك زندگي عاشقانه در اين ايام كه من در اوان آن خيابان هستم و او در منتها اليه آن خيابان ! ذهن دشمن جان آدمي است گرچه جايگاه تمام افكار من است اما اولين محور توليد شرارت در آن نهفته است ذهن دنياي پيچيده تاريكي است كه در آن عكسهاي به سبك قديم در تاريك خانه ها متولد ميشود ! وقتي جمله ها بي انتها بود به مانند آن خيابان طويل خيابان دشت آزادگان! راه ميروم تنفسم تضاد من است با جسمم كه خيلي زمانهاست از آن براي اين اميدي نيست! تمام درها بسته است كدام امداد كدام ابتدا قرار بود انتهاي مرا كه روزي ميگفتند چه انساني است در پس اين كودك زنده بگور در تضاد بين تحجر و تحسن نا محتوا مانند جلد كتاب مذهبي در ميانش كتاب رماني عاشقانه اين دنيا تاريك من بود در زندگي به سبك نه خودم كه بلكه فقط خودشان كدام عدالت كدام نهايت مرا به آن چه دل ميخواست آنچه به آن به دروغ ميگويند مشيت الهي رهنمود خواهد ساخت كه عمر به سر رسيد اما قافله افكارم هنوز در توليد محتوا است براي مبارزه با تحجر خشك و خالي كه بوي تلخ صداهاي شبانه اش براي من هنوز رنگ كابوس است از اين ميترسم كه تمام كارهايم كابوس باشد گر چه رويا هاي بسيار براي زندگي كه گاهي بردگي است دارم!!!
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
رابطه ما با مرگ از آغاز سال نو....
حسرت یک جشن...
تمام لحظه ها سیاه است...
دعا لازم است
سکوت باید کرد
پرواز رنگ آزادی است