786

اعتراض بر روند بي انتها بر شروعي كه تحميل بود نه تكميل!

وقتي زندگي خود را در بر گيرنده قدرت هاتف ميداني آنجا تو بايد پرهيزگار باشي هر چه بيشتر درد ميكشي بيشتر به تحمل زندگي به شيوه جديد پي ميبري! نميدانم كه چگونه از اعتراض به ميان كلمه ها بايد پناهنده شوم چرا در لابه لاي حرفها به دنبال خود گمشده ام ميگردم او و من و گاهي من و او هيچ نقطه انتهائي نداريم هر انسان تحمل بيداري خود است از توكلي كه سنگ بنايش بر اصل تنوع طلبي بود و او با حرفهايش قلبم را در تير رس باد خزان قرار ميدهد ! گرفتار بازي خطرناكي كه ميشوي اگر تا انتها نروي بايد بميري بايد در تنهائي خودت بوي غم بگيري بايد از ريسيدن پنبه ها به بيرون بجهي بايد كه جملگي جان را از خود فارغ كني بايد به قولي لال شوي از بيان حقيقت خواستنت از توانستني كه اين روزها نتوانستن است! كاش ميتوانستم جمله هايم را به روشن شبي كه در آن گريستن را آغاز كردم بنويسم كه من از انتها از راهي كه با توكل كه گوئي تعصب بوده آغاز كردم به تنگ آمده ام نه ياراي رفتن دارم نه ياراي ايستادن من مرگ را براي خودم مقدس ميدانم كه در آن چيزي براي از دست دادن نيست! خسته ام دوست خسته از تنهائي مفرط از شنيدن ها از گفتن ها از نديدن ها از ترسيدن ها از اينكه بخواهم و نخواهد بگريم نگريد نميدانم شايد من از خودم ميگريزم پناه من جز خود خود نيست اين من هستم كه به داد خود رسيده ام دل ميخواهد همه چيز خوابي بوده باشد وقتي بيدار شدم به پايان رسيده باشد اين زندگي تاريك اين روشنائي خاموش كه سالهاست در حيات خويش بر بستر مرگ چنان ايستاده ام كه كسي نميبيند كه من فقط براي خنده ها هست كه زنده ام. شايد انتظار من از زندگي بيهوده است من انتظار صداقت ميكشم اگر زياد است كم بودنش را نميخواهم من آنچه ديدم را....

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

گاه اشک ها نماد  بزرگی اندیشه هاست...

گاهی  نباید رفت ایستادن هم ...

من بیدار که میشوم...

برای آنانکه نیستند سکوت..

دعا لازم است