پرواز بر آوج زندگی و لبه پرتگاه اندیشه ها!
786
حسرت پرواز بر بلنداي آوج زندگي گاهي آوجي وجود ندارد همه چيز رنگ موجي است بر كرانه آن مرداب كه سالهاست به رسم مرده طبيعت راه را نميرود بلكه ايستاده تا نمو خود را ببيند از ميان آن نيلوفر مرداب گونه زيبائي مطلق گاهي همين است از ميان مرداب نيلوفري زيبا ميرويد !
خسته از بودن خويش خستگي مرام انسانهاست كه ايستاده اند براي تحقق عدالت براي تجميع خود با خود و رسيدن به ما به من به آنچه گفته اند مطلق لا يتناهي ! گاهي خسته از بار منت زمانه به گوشه تاريكي از ميخانه تنهائي خود پناه ميبرم من در آنجا سالهاست زنده بودن را تمرين ميكنم مي من مي ناب تفكر است من در خرد خويش غوطه ميخورم و در نهايت حيات به دنياي واژ گون روزها كه شب ميشود و شب ها كه صبح ميشود و من از بار نخوابيدن ديگر خواب به چشمم نمي آيد من رسم بيهوده بودن به سبك نبودن را آزموده ام اين راه من است در بيراهه دوران بر تنگه تنگ چشمي زمانه بر تارك بي محتواي زنده بودن كه گاهي زندگي ام فقط يك لبخند اوست و گاه زنده ماندنم براي ترسيدن دوست من تنها نداشسته ام گاهي فقط مرگ است! اشتباه نبايد كرد مرگ تولدي در انتهاي زوال در دنياست زندگي در روشي نوين در حياتي دوباره در انتهاي انتها ها در ابتداي آنجا كه گوئي كسي را شوق رفتن نيست اين من هستم هنوز در تاريكي اتاقم شمع روشن ميكنم براي رسيدن به آنچه پرواز ناميده ميشود من زنده نيستم زنده بودن را تمرين ميكنم كه سالهاست مرده ام سالهاست .......
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
دعا لازم است گر چه راه دور است...
سکوت میکنیم