786

شب سراسر زنجيره زنجره بود تا سحر.......

ومن بيدار بودم براي فهميدن براي درك نبودنش بزرگي رفتنش و هزاران درد كه نهفته است بر دستان آن پنجه عقاب كه گوئي از پيكر نحيف انسان در تلاش است براي رسيدن و گاهي رساندن كه همه خواهند رسيد گر چه از رفتن باز مانده ايم اما گفته است خواهد برد مرا و ما را و اين سرگذشت انسان است در تاريكي و كوچكي دنياي پيرها دنيا گذشت زمان و تحليل مكان و گاهي تنفيظ ظلمات به روشنائي كه از سر نياز بود نه تكليف! حس من و هزاران راه و  تركيب غلط و تفسير ديوانه وار از جمله ها  سالها تحمل درد است و تدبر در بي تدبيري انسان كه نهال زندگي من از بذر راحتي خاطر بود نه براي اداي احترام نه براي تعالي جان بشر كه گاهي من فقط آمدنم را حس كرده و ميكنم اين من نيستم كه تجلي حضور است من از اعماق تاريكي رها شدم گاهي نور حاصل از روشنائي آن چراغ ،تاريكي حاصل از چاهي كه در آن گرفتار بوده ام را برده و گاه هنوز در تاريكي عمق آن چاه گرفتارم و گرفتار كه كي و كجا و چه وقت زمان رهائي من است از سكوت مطلقم از اعتراض به تعريف واژه ها از پدر بودن از مادر بودن از برادر بي بازگشت بودن از خواهر و .......... !!!!!و زمان زود گذشت و من هنوز مانده ام كه زمان زمين من است يا  زمين در زمان من! من معترض هستم اما نميتوانم اعتراضم را ببينم گاهي ديدن اعتراضم آزار ديدن ديگران است گاهي هم فقط در تعريف جمله هايم از خودم متنفر ميشوم براي دردي كه از كلمه ها براي رهائي خودم و درد حاصل در ديگران مثل مسير سبز آن روز كه او را برد و من ماندم...

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

خسته نباشید.....

من دعا را لازم میدانم...

اتصال من از  خود......

گاهی دور است از من نهفتگی روحم..

بهترین ها سکوت است

برای پرکشیدگان .....