عدالت و مفهوم نوین مرگ(یادی از گذشته)
۷۸۶
راهرو اشك و آه آنجا كه زندگي نويد مرگ بود! همه براي تلاش هاي آخرشان قدم به آن گذاشته اند من از يك گوشه به امتداد راه مينگرم همه ايستاده اند و همه از كارهاي آخرشان از قدرت هاي مخرب كه در وجودشان ريشه دوانده است ميگويند من ميشنوم حتي جرات حرف زدن هم ندارم دلم نميخواهد گوش هايم حرفهاي تلخ انسان ها را كه برايشان شيرين است را بشنود تمام جانم در گير كلمه هاي اميدوار كننده انسانهاست كه از شوق رسيدن به خداوند در تلاش براي يك روز ديگر زنده ماندن هستند ! در مقابل من از انسانهاي هراس آلود موج خون موج تنهائي موج اجبار به شروع دارد تلاطم درياي مواج روح را مي آزرد و اين ايستادن ها اين نشستن ها همه به يك چيز ختم است گاهي مرگ بهترين ختم خير دنياست! نوبت به نوبت در پي هم به داخل ساختماني ميروند كه بين عدالت و مفهوم نا عدالتي فاصله انداخته همه را صدا ميزنند هيچ كس تنها نيست همه با همه هستند يكي را چند نفر يكي را يكنفر آنقدر تنهائي ملموس است كه انسانهاي تنها را از دور ميتوان شناخت اين كه حتي ميترسم اجازه حرف زدن را به كسي با خودم با خودش بدهم كه حتي نفهميم كه ما براي چه به آن انتها در شرقي ترين نقطه شهرم رفته ايم ! عدالت را بايد در اشك چشمهائي انساني جستجو كرد كه براي نميدانم چه به آنجا گسيل شده !آيا قهر خداوند مهر بر دلهاست!آيا عدالت خداوند ته كشيده؟ من فقط يك سوال دارم نه از چيزي خارج شده ام و نه او را ظالم ميدانم عدالت كجاست؟
تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
فقط دعا لازم است