786

شبهاي شبه شبهاي بيداري طولاني براي پيدا كردن خود در تنهائي ديگران من ايستاده بودم من بيداري را بيدار بودم كه خواب غفلت ثانيه ها يم را ...

باور نداشتن با نپذيرفتن بسيار تفاوت دارد چرا كه وقتي من به چيزي باور ندارم در موردش فكر نميكنم اما وقتي چيزي را نميپذيرم آن را باور دارم اما نمي پذيرم ! روزها و شبهاي بسياري است در ميان پذيرفتن اما باور نكردن گرفتارم هنوز بوي او بوي غربتي كه در ثانيه هاي آخرش داشت را حس ميكنم هنوز ميتوانم جاي نشستنش ايستادنش و تنفس هايش را بشمارم اما چه تلخ است كه بودنش را نيست و اين حقيقت است و من بايد به همراه عده زيادي اين را به يقين قبول داشته باشيم كه نيست اما! و نبودنش دليل بزرگي بر تنهائي جان خانه ماست! زندگي روي بسيار تلخي دارد به نام حقيقت كه انسان در پنجره آخر عمر از آن پرتاب خواهد شد به آينده ما و آخرت خويش كه همه چيز وحشت نبودن وحشت شمردن ثانيه هائي خواهد بود كه ميشد زنده بودن را زندگي كرد شاد بود اما.......

در روزهاي واپسين سالها خيلي ها هستند اما آنانكه بايد باشند نيستند درد من نبودن آنها نخواهد بود درد من تنهائي مفرطي است كه جان خانه مان ميكشد غربت نداشتن يك پس انداز كوچك نبودن يك آينده نيمه روشن!

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

ساعت پایان میرسد که باید آغاز نمود.....

دعا لازم است....

تلخ است دانستن....

سکوت برای داشتن حس خوب..