786

انسان و ترس از خود.......

اعماق تاريك وجود شهوت لحظه ها را جستن ديدن انسان براي آن موضوع كه حالا موزون زندگي است !

آيا به واقع رابطه بين ترس و نترسيدن وجود دارد يا وجود ندارد؟

وقتي حس ميكني كه ابزار توسعه شهواتي نالان از روند زنده بودني اما من كجا هستم من چه ميخواهم چيست، آيا از زندگي لذت ميبرم آيا ميترسم كه از هراس ثانيه ها بنويسم آيا من زنده ام يا روحي سرگردانم در آن بلندي كه ساختماني است در خراش آسمان كه نماد تحول انسانيست كه حالا فقط انسان نيست تركيبي از اين دو خواهد بود و چشمانش در برق ديدن پيامكي از ديار دور پيامكي در نزديكي نزديك چه تفاوتي دارد هر دو يه هدف است براي انسان دانستن تشنه آگاهي بودن قصه تكراري است از وابستگي گاهي دلبستگي است اما گاه وابسته يك پيامك ميشوي! ميداني هر چه زودتر دير ميشود ترس تو بيشتر است براي انساني كه در اولين و دومين تدارك نوشتن به انتهاي شهوات ميرسد هميشه ترسي به دنبال دارد ترس از ادامه از تنهائي حاصل از رفتن بودن كه گاهي رفتن دليل نبودن نيست ! ناز ميخرد ناز ميفروشد ناز چيست آيا همه گرفتار ثانيه اي از بي حسي نيستيم آيا چشمانامان از تماشاي شيريني كلمات شهلا نشده!بي ادبي من از تكرار تلخ است از يك چرخه نامطلوب از پرورش افكار زيبا كه انسان زشت مينمايدش همانطور كه زود جذب ميشود همانطور زود هم ميرود اين طبيعت وحشي نيست اين انسان است كه تكرار واژه ها را حس ميكند! در دنياي ارتباطات تاريك جائي براي خرج عاطفه وجود ندارد گر چه تو عاطفي باشي اما هيچ كس  از آن سوي سيمها خبري ندارد نميداند پشت آن تريبون عاشقانه چه كسي چه شخصيتي نشسته است ايستاده است درازيده است و هزارن دروغ واقعي كه در تماشا و ادامه روند رابطه باور ميشود باور يقين ميشود رابطه برقرار ميشود و مرگ و مرگ حقيقت در فرداي ارتباطات نزديك يقين ميشود ! زاويه اي بود از ديد من به دنياي تاريك صفرو يك اعداد و ارقام بي عاطفه كه عاطفه ها در دنياي واقعي هم نم كشيده...

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

سکوت برای بهروز جم که اکنون در میان ما نیست....

دعا لازم است...