بهرزو در دنیای دیگر ........!
786
بهروز محل ما با همه بهروز ها تفاوت داشت او در گير ناراحتي هاي خودش بود در كله اش هميشه يك نفر با او حرف ميزد و او را تهديد ميكرد به بردن و فراري دادنش از خود !بهروز را من چند سالي هست كه ميشناسم از روزگاري كه حال و وضعش بهتر بود و حالا كه بدتر شد و بدتر كه حالا مرگ اين حيات مجدد او را با خود برده.من براي دردهايش دوا نبودم اما تمام تلاش من و خيلي ها براي بهتر شدن شرايطش بود بهتر فهميدن ادامه راهي كه با جنون در پيش داشت دكتر هاي امين آباد معروف بيمارستان روزبه و خيلي جاهاي ديگر او را ميشناختند انساني كه به واسطه ترد شدن از جامعه و انزوا در خانه اي متروك از خود و خود به خلاء ترس آفرين ديوانگي روي آورده بود راه ميرفت با خودش حرف ميزد دعوا ميكرد فحش ميداد فرار ميكرد مي ايستاد هر چه كه به او ميدادند مصرف ميكرد برايش چيزي مهم نبود جز خروج از جنون هر روز ريشش ررا ميتراشيد كه مبادا صورت سفيدش نشان از كهولت سن و سالش بدهد به ارقام ما او 45 ساله بود اما به پيرمردي 80 يا90ساله ميماند.از قبل تر هايش اگر بخواهم بگويم او ورزشكار بود بوكس كار ميكرد و به خاطر موهاي طلائي و ريش طلائي به او بهروز آمريكائي ميگفتند.رابطه اش با من به نوعي نزديك تر بود من او را سعي در درك كردن داشتم گرچه گاهي مثل خودش من هم ديوانه ميشدم تا او را بهتر بفهمم مثل خودش حرفهاي خنده دار ميزدم از پرواز يك روزه براي مسافرت به ايالات متحده گرفته تا هر چه كه خودش به نوعي به من گفته بود من با او مثل خودش بودم براي درد كشيدن او بسيار غم انگيز بود اما من سهم خودم را انجام ميدادم برايش روزي 500 تومان مواجب داشت براي خريد سيگار گاهي دارو هم ميخورد داروخانه هاي محل او را ميشناختند يك ورق قرص را يك دفعه ميبلعيد و ديگر هيچ 1 پاكت سيگار و راه رفتن با خود حرف زدن و خنديدن تنها سرگرمي او چند نوار كاست از خواننده هاي قديمي و يك تلويزيون بود كه از حرفهاي آنچيزي متوجه نميشد ! بغضم گرفت در جامعه اي كه پيشرفت آنچنان ما را با خود برده بهروز اما سهمش يك تلويزيون بود و يك ضبط صوت! واقعا گاهي خنده ام ميگرفت از تمدن از فرار انسانها از او گريختن براي نديدنش و ترسيدن از او زمانه چهره اش را متروك كرده بود انسان بود اما انسان لاغر و تكيده به قول معروف هم دوره اي هایش همه غزل خداحافظي را سروده بودند اما خالق با او كارهاي فراوان داشت .خدائي كه در دنيا رهايش كرده بود هرگز براي بهبود و ضعش كاري نكرد و شايد كرد ما نديديم! گفتني ها بسيار بود اما يك شبي در كنار دوستان بودم كه شنيدم غزل خداحافظي را خوانده اولش سخت باورم شد فردايش تحقيق كردم و متوجه شدم كه بله او هم پر كشيد بغض گلويم را فشرد و ايستادم به تصويرش و تصور جامعه از او نگريستم جالب است دقيقا در كنار خانه شان يك نفر ديگر پر كشيده بود فضاي ديوار ها پر بود از پلاكاردهاي تسليت و اما سهم بهروز يك اعلاميه كپي رنگي به قيمت 200 تومان خنده ام گرفت از جامعه و انسانهاي اطراف خود ترس برداششتتم كه من نيز خواهم رفت اما كي و چگونه! خودمان را با هزار زحمت و درد به مسجدي رسانديم كه مجلس ترحيم برايش گرفته بودند پياده كه شديم همان برادر ها كه از او ميگريختند ايستاده بودن من و دوستم را نشناختند وارد شديم فضاي مسجد پر بود از خالي اوج غربت يك انسان ديوانه و هركاره كه هست باشد انسان كه هست نيست! با دوستم در گوشه اي نشستيم مداح ميخواند كل انسانهاي حاضر در مجلس يابود يك انسان 15 نفر آنهم با تمام خدمه و مهمانداران صداي فرياد هاي مادرش خواهرش مرا منقلب كرد دلم ميخواست كه اشك بريزم نه براي خودم كه براي جامعه اي كه در آن زندگي ميكنم براي انسانيت مرده اي كه در رگ هايمان جريانش خاموش شده دست هايم را جلوي چشمانم گرفتم ياد خاطراتمان افتاديم با او دلمان لرزيد اشكمان جاري شد هر چه فرياد مادر بيشتر بود هق هق ما بيشتر قرآن برايمان آوردند برايش خوانديم و براي روحش آرامش از هاتفي كه در دنيا رهايش كرده بود طلبيديم گر چه اميد دارم خدا او را رها نخواهد كرد در آن دنياي سكوت ايمان داشتم روح بهروز بر فراز آن مسجد ميچرخيد و به من و امثال من كه در آنجا اشك ميريختيم ميخنديد ! سهم ما نيم ساعت بود برخواستيم با برادرانش حرف كه زديم متوجه شدم در خيابان همان حالت جنون و فشار عصبي تيك تيك ساعت قلبش را باز نگهداشته بود تا به ديدار خالقش برود! خودم را كه معرفي كردم برادر كوچكتر شناخت از من حلاليت ميطلبيد براي دوستم براي رفيقي كه چند صباحي با هم زندگي كرده بوديم خنده ام گرفت و سوار شديم به راه افتاديم .بهروز هم به پايان رسيد دفتر آخر يك قبر است از او ونشاني از مردي كه انسان بود اما انسانها از انسانيت خارجش كردند انسان بود اما........
تقديم به روح بزرگ بهروز كه در دنياي سكوت به سر ميبر در جوار خالقش نشسته از مخلوق وحشتناك ميگويد روحش شاد يادش گرامي...
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
گاهی فقط سکوت لازم است...
دعا لازم نیز هم هست