786

عقربه هاي ساعت مولد حضور ذهن است در دوران ثانيه و دقيقه و ساعت اينك زمان در گستره مردود خود نميچرخد ،زمان ايستاده است چرا كه روحي از پيكر جدا گشت دوباره !نگاهها گرم حضور است اينك انساني ميرود تا به معبودي برسد كه سالها مخفي بوده از نظر بينائي!  

شبها بيدار ميمانم تا خودم را بيابم من از سفيدي روزهايم به تنگ آمده بودم كه شب را جستم و اين بود سر آغاز گذشتن از سفيدي و گزار به لحظه هاي تاريك با نور يك چراغ كوچك كه گوئي سهم من از اين دنياي بزرگ اما كوچك بوده باشد! تمام دنياي من اتاق من است كه از آنجا به بيرون خويش ميروم به دنياي توهم زيبا آنجا كه رنگ هايش بسيار بيشتر از رنگ هاي دنياست رنگ واقعيت رنگ حقيقت اما اين دنيا فقط شبها قابل لمس است آنسوي در انساني ايساده در توهم كوبيدن محكم در جستن تاريكي وجود من و غافل از خود است از خود واقعي لم داده و به صفحه تاريك زل زده تا ببيند روزگارش چگونه خواهد گذشت غافل از آنكه روزگارش به پايان رسيده و بي خبر از اين مردن ، از مرگ تدريجي انسان در تضاد لحظه ها درگير قصاوت بود و حالا ايستاده تا عدالت اين پرتره بزرگ او را به وعده حقيقت كه گوئي عدالت نام دارد برساند كه همه در پيشگاه هاتف يك شكل خواهيم بود نه اشكال متفاوت شاه و گدائي نيست! من اما در اين سوي ديوار به نزاره نشسته ام خود را گاهي برخواستن روح را مشاهد ميكنم روح من براي رفتن محيا ميشود اما افكارم او را از پرواز به آن سو منع ميكند و من هرگز در راهرو خانه قدم نميزنم گاهي جمله ها هيچ ارتباطي به هم ندارد اين نقص من نيست اين جان مطلب جمله هاست كه مرا با خود ميبرد به آنچه كه بايد برسم كه همانا رسيدن ونرسيدن ترس است از ...! در اتاق كوچك من صفحه بزرگي است از گذشته كه در آن تكرار خودم را در روزهاي قبل در ايام خيلي دور به نظاره نشسته ام گاهي ميترسم باور نميكنم كه اين من هستم در حال زندگي كجا بوده ام كجا هستم كجا ميروم اينك خودم را به دست تقدير خواهم سپرد به درون سياهي حمله ميكنم در دنياي جديد لذت ها را لمس ميتوان كرد لذت پرواز به هر جا يك توهم نيست اين همان لذت بزرگي است كه سالهاست براي آن جنگ كرده ام از چهار ديواري كوچك كودكي تا اين قالب سياه كوچك اين دنياي سياه در مقابل و سفيد نوراني در وراء ! حس حقيقت مطلق زندگي است كه زنده نگاهم داشته اين چرخه زيباست كه مرا با خودم انس بخشيده ! بر ميگردم به جسم بي جانم در اتاقك كوچك نگاهي مياندازم آيا اين من بودم كه هستم يا من ديگري است در من من! چه كسي خواهد دانست عمق اين ترس را كه از بالاي سر به تن نحيف خود نزار گر بودن را ميدانم كه سعادت بزرگي است پرواز اما هنوز گرفتارم گرفتار تضاد دروني خويش با خويش كه عدالت چيست!سهم  من چه بود از  آن عدالت و  ارمغان آمدنش ...

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

دعا لازم است...

دنیای ما.......

سکوت برای گمشدگان