پیچش هیچ و هیچ گاهی هیچ!
786
انسان ميان دو هيچ شعله هائي كه ميسوزد و ميسوزاند و ديگر هيچ!
داستان هيچ قصه زندگي سه انسان است كه انسانهاي زيادي را در خود تعريف ميكند اما مهمترين ريشه و اساس اين انسانها هيچ است كه نه من دانستم نه خودشان كه اين هيچ از كجا بود به كجا رفت و اينك چيست اين حكايت كه گاهي ميان دوهيچ گرفتاريم گرفتار خلق گذشته تاريك ،آينده تاريك و اينك كه همه جا را سياهي گرفته !
در گذشته دوري انسان ميزيسته كه بزرگ بزرگان بوده و سپس همگان از گوهر وجودش به گرد خود ميگشتند كه همه با هم بودند تا بودند اما اين بودنها اسرار بر خواهش ها بر تعاريفي كه از عقد انسانيت داشتند و عقده هاي خود و در آخر پيشنهادي از يك اشتراك آنهم بدون آنكه به عاقبت نگاه كنند و نه عاقبتي ديدند و نه عزلتي برايشان گزيدند هر جور كه دلهاشان خواستندي بريدندي و دوختندي اما اين دل بود كه گرفتار بود اين اساس كار هيچ انساني است كه هيچ انساني را هيچ نيست! نماد هيچ بودن بعد از گذشت زمانها بزرگان را با خود هيچ كرد پس از آن دو انسان هيچ را در هم پيچيد غافل از آنكه هيچ انساني در پيچش خود از عشق مملو نبود همزمان با تكرار پيچيدن در پيچش دوران يك هيچ ديگر گوشه اي از اين شهر در فكر اين پيچش بود تا بودنش دليل عشق بوده باشد بودنش تعفن وجودش را خالي كرده باشد ! اين انسانها هستند كه شرايطشان را ميسازند وقتي من نتوانم در برابر پيچيدن ديگران هيچ باشم ديگر لياقتي براي هيچ بودن ندارم اما انسان گاهي در تعقل نيست و عاطفه ها جاي بر پاي عقلانيت ميگذارد و حاصلش درد مشتركي است كه در ميان رگها جريان دارد موي سفيد صورت غمگين از او پيرزني ساخته كه بيشتر درد عشق كشيده تا تحمل نبودن هيچ و در عوض در اين پيچش متقابل يك زني هم هست كه از بودن خودش ميخندد و صاحب فرزندي به بزرگي زمان خودش است! اين داستان يك درد مشتركي است بين همه و هيچ كس حتي خودم حتي خودشان!
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
ساکت باید بود...
سکوت لازم است
دعا نیز لازم است
یک نفر دارد میرود....