حسی از روزهای پیش رو....
۷۸۶
پنجره اي رو به آفتاب اما ابري بر فراز آسمان درخشيد!چه ميگويم مگر ابر ها هم ميدرخشند ! در زمين من ابر ها رنگ خورشيدند و خورشيدها ابر اين نقطه ابتدا آزار دهنده بود اما اين روزها برايم رنگ بي تفاوتي دارد انساني براي انسان نبودن انسانيت ديگران را لكه دار ميكند! انسانها در جنگل ايام ميچرند كه انساني در آن بناي قديمي حضور ندارد همه شبيه بوزينگاني هستند كه رنگي يكسان دارند و افكار متمركز در متنبه كردن افكار عمومي اينجا كشور رنگهاي يك رنگي است گر چه درون همه رنگي در كار نيست درون تيره است تار است و ابتدا و انتها همه چيز يك چيز است بوي تعفن و بوي خون بوي سياهي قلب ها بوي وحشت از فردا من اما در آنجا چه ميكنم خودم هم نميدانم ساعتها به اين مي انديشم سهم من از روزگار چيست كه در چنين سالي از سنين شباب به آنجا قدم نهاده ام آيا من هم....
تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
سکوت لازم است...
دعا همواره لازم است...
گاهی باید جمله ها را زندگی کرد!