حس عجیبی از مرگ و اضطراب!
786
سالها پيش در كتاب ها ميخوانديم آن مرد آمد ! آن مرد در باران آمد! و.......
ساليان درازي زمان لازم است تا به ماهيت بارش باران پي ببري اشك آسمان و لمس زمين از آرزوهاي ديرينه ابرهاي تيره گون آسمان بود تا زماني كه لحظه موعود بوسيدن خاك فرا رسيد همه چيز از ياد هامان پر كشيد و رفت. زمان در خاموشي لحظه هائي كه در گوشه اتاقك تنهائي لمس ميشود به كندي حركت ميكند و من در آستانه خروج روح از جسمم بارها تا بي نهايت لمس مرگ فرو رفته ام خيلي زمان لازم است تا درك شود چگونه در زندگي واقعي به يكباره مرگ اتفاق افتاده! ذهن آبستن تنهائي ميشود و تن در سكوت مطلق تنهائي خود به خوابي عميق فرو ميرود تا انسانها بيايند و تن را به گورستاني حمل كنند و اشكها را روان سازند اما چه كسي در تنهائي آن خانه مانده فقط آن روح بي نوا كه از جسم جدا گشته .
روزهاي بسياري از ترس نبودن است كه چشمانم بسته نميشود احساس ميكنم تا چشم ها بسته شوند من ديگر توانائي ديدن نخواهم داشت و ميروم و به معبودي ميپيوندم كه از نظرهايم غايب بوده اما در تجلي سياهي آن سوي چشمهايم هر روز او را ديده ام!
اين روزها از نبودن اضطراب عجيبي دارم از اين كه چه خواهم شد به كجا خواهم رفت و در كدام موقف خواهم بود اضطراب دارم گاهي اين خود ترس است كه من آن را اضطراب مينامم و...
تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
ترس ها...
لرزها....
دعا لازم است
سکوت برای نیست شدگان