786

باران حقيقت طبعش خلاف نيست!

تنهائي انسان را از شعف زندگي هااز افراط لحظه ها از خيلي بيشتر از بودنها درد نبودنش و تحمل يك چيز آنهم فردائي كه قرار است از شدت شهوت آلود هرزگي چشمها بكاهد تا نبيند و نديدن دليل آن باشد كه از شدت ترك گناه خود گناه كرده باشد در افراط در غرق شدن در لذت او و او و غفلت از دنيائي كه حالا ديگر سرآب نيست كه خود چشمه بيناي آب آلوده است و من ماندن را در تنگ چشمي و خواب قبل از مرگ كه وعده حق است ايستاده ام! .براي معصوميت خودم كه در لا به لاي تبرج انسانها و من غرق يك نگاه كه عميق است هستم مانده و ماندن را ماندن تلقي نميكنم .ترس هايم از جنس تنهائي مطلقي است كه در كلاس زندگي در انتهاي اتاقي تاريك من باشد و كتاب هائي كه آنقدر دوست دارمشان از خودم هم قايمشان كرده باشم و من باشم و صداي ترسناك مرگ كه حالا حالا دارم دركش ميكنم ! دوست دارم تا نشئه لذت تاريكي باشم تا روشنائي را لمس كنم و در غفلت يك نگاه هرزه آلود بوده باشم درك ها درك هاي تلخي است از تنها ماندن در اين شب ها....

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند.

پ.ن:

برای همیشه گاهی دلم تنگ میشود!

تخیلات دوران کودکی ام رنگ میگیرند...

دعا لازم است

انسانی غرور کورش کرده!

سکوت برای نیست شدگان...

دوست .........آه چه ها میبینم!