حسی از یک کلمه اما احساسات تلخ!
786
برايم روزهائي وجود داردكه در جمله هائي قديمي تامل كنم و به اين بينديشم كه چگونه بهشت زير پاي مادران بود!!!!!!!
درك من شايد به اندازه پدر بودن و يا مادر بودن نبوده باشد اما من از نگاه خودم به جرياني خواهم رسيد كه گوئي شكاف حاصل از آن رنگ ما خواهد بود با ما و يك چيز يك كلمه كه برايمان آنقدر بزرگ است كه بهشت نديده شده را زير پاهايش بدانيم! و برقرار باشيم در امتداد راهي كه در آن فقط و فقط انسانها تفاوت پيدا نميكنند و ما همواره در پس ابري فرو ميماند كه نامش مادر است اما گاهي مادر بودن هيچ مسئوليتي به بار نداشته و نخواهد داشت گاهي اول بايد انسان بود كه اگر اين نباشي مادري خواهي بود زبان محور و زود باور كه جمله ها اين است گاهي درد من بودن يك حس عجيب است به انساني كه تمام زندگي من گاهي اوست و گاه همه چيز برايم رنگ يك كلمه است دروغ!برايم محبت درد عاطفه تنهائي رنج ترس وحشت و هزاران چيز ديگر مفهومي جز اين ندارد كه انسان در وهله اول براي خودش زنده است سپس براي ديگري گاهي ادعا ميشود كه من براي تو زنده ام و گاه اين هم دروغ پشت همان دروغ هاي قديمي مثل باوري كه به بودن پدر داشتيم به بودن كوهي استوار از تحمل درد هايمان كه او پر كشيد و رفت و ما را در ميان هزاران گرگ تشنه تنها گذاشت تا بوي رنج را در لحظه لحظه هايمان لمس كنيم تنهائي مان رنگ شب است مطلق و بي همتا گاهي من تنها نيستم كه همه چيز در تجلي ذهن من رنگ ميابد!
تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند
پ.ن:
گاهی من فقط اعتراض دارم...
گاهی نیز هم من فقط اعتقاد دارم....
گاهی و گاهی.............
این روزها رنج عجیبی دارد زندگی!
دوست دل تنگه!
دعا لازم است..
سکوت برای نیست شدگان