786

گاهی انتظار میکشد و گاه انتظار تو را ! چشم ها به راه است و دیدگان به دنبال حضور دوست این تنها یک درد کوچک بود از حدیث مفصل تری به نام انتظار که هر چه آن را میکشی دردهایت بیشتر از گذشته و لمس ثانیه ها برایت زجر آور تر خواهد بود ! گاهی بدون لذت زنده بودن بهتر از زنده بودن برای داشتن لذت است چرا که اگر خود بی لذتی هم تو را از میان نبرد اصل انتظار مثل خوره بر جانت خواهد افتاد و تو را نابود نکند ناکارت خواهد کرد تمام لحظه هایت بوی غم میگیرد بوی نم مثل روان نشدن اشک ها از دیدگان مثل ترس از تنهائی و حضور در ساعتهائی که میتوانست در کنارش با یادش با نگاهش با جانش همه اینها متعلق به اوست و من نظاره گر این درد بدون اشتراک هستم منتظر بودن گاهی تلخ که هست هیچ تلختر هم خواهدت کرد مثل نسکافه تلخی که برای از میان بردن تلخی زندگی گاهی سر میکشم استکان مملو از تلخی آن شیرن در برابر تلخی هایم تا لذت تلخ بودنش مرا از تلخی انتظار از تلخی این ساعتهای پوچ که مثل خوره جانم را میستاند مثل یک قوری مملو از آب که میجوشد و هزاران هزار بار قل میزند اما همان آب هم که میجوشد برای بهار لذت تر بودن می آفریند بهار ما زمستان بود که آغازش آنقدر شیرین بود که از یادمان نمیرود که اگر از یاد برده بودیم حالا منتظر نبودیم بلکه ما هم از جلگه انسانهای خودخواه خود محور خود پرست و هزاران لقب و نشان دیگر بی آنکه حتی لحظه ای از غفلت ساعتها گذشتن را توانسته باشیم! در یک جمله ساده دلم تنگ است همین و دیگر هیچ!

تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند!

پ.ن:

سال نو نیز هم مبارک است!

دعا لازم است

سکوت برای نیست شدگان!

دغدغه ها گاهی حضور است...

گاهی فقط خود را میبیند و گاه دگر باز هم خود را...

دلتنگه دوست در سال جدید