۷۸۶

انزجار از لحظه هائی که نامش زندگی نیست زنده بودن است!

دنیا این روزها اشک ها را روان میکند دیده ها از تنهائی افراط گونه از اینکه آمده بود بماند اما رفتن را به او تحمیل کردند! این روزهاذهن من آشفته بودن است مثل روزهائی که درد نبودن میکشید انزجار از تمام لحظه هائی که دارد مرا به خاطر خودش به خاطر خودخواهی های کودکانه می بلعد تامن فقط برای او بوده باشم و دیگر بودن من در بود دیگران خلاصه نبوده باشد. دنیایم رنگ تیره دارد دنیای من تیره نیست این تیرگی از رشد انسانهای نا انسانی است که از حرکات های آنان به تنگ که نه به جنگ آمده ام ،حرف زدن از آزادگی از انسان بودن از تب کردن برای انسان آنقدر راحت بود که به همان سادگی راه را به بیراهه رفتیم! شب ها من نمیتوانم روزها هم از شدت انسان نبودن دیگران نمیتوانم گاهی زندگی همه اش نتوانستن می شود اگر تو فقط خودت را ببینی ،تحمل کردن با تحمیل نسل جدید بودن منافات بزرگی دارد نام نیک از انسان ها باقی خواهد ماند مثل روزهائی که با هم بودیم نه بر هم !دنیا رنگ های عجیبی دارد زردش از تنفر آبی اش آرامش نمیدانم رنگ این انسانهای متظاهر چیست به واقع گاهی گیج میشوم که آیا انسانی هم در آن گوشه دنیا وجود دارد.....

این روزها زندگی همه اش در زمره متن هائی است با جنس لید تاریخی و تاریخ ما همه اش باقی خواهد ماند تا انسانها بدانند که رسم انسان بودن از انسان نما بودن جداست کاش فقط و فقط انصاف را عمل کرده باشیم و کاش داوری در کار نبوده باشد که ...

تقدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

دعا برای نیست شدگان

یاد بهروز افتاده بودیم!

این رسم بیهوده را

دعا لازم است

سکوت برای تسلی دل

اشک ها جاری درون ها...

دل تنگه دوست