786

رابطه مادر و فرزند مدتی رسمی و بدور از نزاع بود اما مادرش که از گوته شنیده بود او مردی بزرگ خواهد شد با انداختن او از پله‌ها به رابطه مادر و فرزندی پایان داد.(1)

اینک زمان برای نرفتن نخواستن و تدریس خصوصی با خود این آغازی است بر یک اعتراض بر انسانهائی که خیلی ها آنها را کوچک میدانند!

به راحتی دروغ میگویم به آسانی در تحریف حقیقت کار کشته ایم این چه زندانی است که از حضور خود ساخته ایم این انسان چگونه در هراس خودش بود چرا از تنهائی افراط گونه اش لذت نگاه را استخراخ کرد چگونه شد که از تماشا لذت برد و از آنچه خودش در پهنای زنده بودنش شنیده بود غافل ماند !انسان به تعبیر آن بزرگ دشواری وظیفه بود و این دشوار گونه زیستن ما را با خود میبرد و به تنگ خواهم آمد از این زندان از تعهدی که نامش زنده بودن است از فریاد هائی که هرگز به گوش نرسید از سکوت تلخش از انتقاد های بزرگش از نیش زبان تلخش از آنچه خودش به آن میگفت وظیفه حالا کجاست آن وظیفه کجاست تا از این تنهائی مفرط از سکوت شبهای تلخ از تنها ماندن در ازدحام از چیزهایی که دوست داری اما نیست از لذت داشتنش در اوج نبودن از اینکه نام خودش را گذاشته زندگی و روند کوته بینی ما ها ما کجاییم من کجا هستم من در سکوت بلندای آن ساختمان در گوشه تنهائی خودم با خودم ترد شده از اجتماع بزرگ و خاموش در آن هیاهو مثل روزهایی که زبان نداشتم !دنیا با خاموش بودن خط ها به پایان نمیرسد ارتباط ها از آنجا آغاز دارد که قلب ها میخواهند آنچه مسلم است یک دوست داشتن ساده زندگی را متحول میکند و کرده؛ زنده بودن را باید بیدار بود زندگی لحظه هائی است که از شوق نبودنش بودنش را خواستیم و آنچه در تجلی شب های پرواز گونه اتفاق افتاد روزهایی را رغم زد که از شدت بودنش از آنچه حضور نورانی اش نام داشت متنعم بودیم و بود.

در من یک تفکر بسیار قوی ریشه دارد من به مانند آنچه در اول کلام آمد به آنچه انسان نام دارد ......

تقئدیم به آنانکه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

دعا لازم است.

سکوت برای نیست شدگان.

این روزها تهوع آورند!

زندان بزرگی است زندگی!

سکوت ..

1.بخشی از زندگی نامه آرتور شوپنهاور