۷۸۶

 

در گذار از آينه تازه به دوران رسيده اين زندگي گريختن از خود و پناه بر باقي دنياي دنياهاي معنوي......

گاهي پر حرفي از ميان كلمه هاي تلخي است كه از درون تلخ من سرچشمه ميگيرد برايم فرايند درد گاهي از يك نقطه است و از راههاي بسيار بد مرا در خود فرو ميبرد كه تازگي ها شنيده ام انسان تعريفي است از داشتن درد و درد داشتن! اين جمله برايم درد بود درد درد ها و درماني ناشي از مراجعه به درون به جائي كه درد از آن چشمه ميجوشد و به واقع هرگز هيچ دردي فراتر از نشناختن خود وجود ندارد من از خودم چه ميزان آگاهي دارم كه از آگاهي ديگران در مورد خودشان چه ميگويم من چه مي انديشم تلخ است اما بايد گفت و شنبد تا حقيقت اين واژه تنفس گونه براي انسان رنگ بيابد هنوز از درد ناشي از تحول انسانيت خودم در عذاب هستم هنوز از درون درد ميتراود و من هنوز هم در هنوز هاي تلخ از اشك هاي جاري از فراق از بودن و نبودن از ترس اين دنيا آن دنيا و گاهي نميدانم من از كجا بودم به كجا رفتم و در كدام ميدان تلخ ايستاده ام خودم را در تجلي تنهايي خود يافته ام يا منهاي ديگري در ميان اين من به دنيا آمده من چه بودم از كجا و به كجا!

انسان تنها دارائي تلخش گاهي داشتن خود است كه اگر آن را نداشت چه بسا از لذت خود فريبي رها بود تعريف تلخ تر همان كه من انديشه ميكنم و از اين راه به خود واقعي به خود خود و گاهي بي خود ميشوم از خودي كه هرگز نيست و يا هست من نميبينمش يا .......

به گمان من انسان تلفيقي است از خواستن و نخواستن از ترسيدن و نترسيدن از وحشت آينده وحشت گذشته و انسان هرگز در لحظه و دم باقي مانده اش زنده نبود!

تقديم به آنانكه جان مطلب را گرفته اند

پ.ن:

دعا لازم است....

سکوت برای نیست شدگان...

برای روزهای دور .....

گاهی تقدیر یک خداحافظی ساده است