برگی از مینمال های من.....
۷۸۶
دیگر حق نداری مرا به خاطر بیاوری :
اشکهایش جاری بود صدای هق هق او به گوش میرسید!
میدانی رمانم را میگویم در جواب آن همه وقت که برای نوشتنش گذاشتم در آخر به من از من گفت که حق نداری مرا به پایان برسانی و این شد که رمان من هنوز پس از سالها در جایگاه اول خود است و.....
پ.ن:
جهان تاریک است بی دوست
دعا لازم است
سکوت برای نیست شدگان
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۳ ساعت ۱۰ ق.ظ توسط عباس تهرانی
|